فرد دیگری مفید بود. دیگر احساس نمی کرد که بدن بی ارزش و رو به پیری خودش را می کشاند. گفت: «نمی فهمم چه جور می توانند ما را از گرسنگی بکشند. راه تو آمدن هم ندارند. مگر اینکه از پنجره بیایند.»
دوشیزه هیلفه گفت: «از پنجره هم نمی توانند. من نگاه کردم دیوار صاف است و چهار متر ارتفاع دارد.»
«پس فقط باید بنشینیم و منتظر بشویم. می توانیم به رستوران هتل تلفن کنیم برایمان شام بیاورند. چند جور غذا با یک شراب خوب سفارش می دهیم. پولش را هم تراورس می پردازد. اول سفارش شراب شری میدهیم...»
دوشیزه هیلفه گفت: «بله. اما به شرط آنکه بتوانیم یقین کنیم کسی که غذا و شراب را می آورد واقعا پیشخدمت است.»
آرتور رو لبخند زد. گفت: «فکر همه چیز هستید. این نتیجه بار آمدن در اروپاست. به نظر شما چه باید کرد؟»
«به دفتر دار هتل تلفن می کنیم چون او را صورتا می شناسیم. از چیزی ایراد بگیرید. اصرار کنید که خودش شخصا بیاید، آن وقت همراه او بیرون می رویم.»
آرتور گفت: «حق با شماست. راهش همین است.»
پرده را پس زد و آنا به دنبالش رفت. پرسید: «حالا در تلفن چه می گویید؟»
آرتور گفت: «نمی دانم. گوشی را که برداریم چیزی به فکرم می رسد. گوشی را برداشت و به گوش گرفت و گوش داد ... گفت :«خیال می کنم این تلفن قطع شده.» باز هم تقریبا ده دقیقه صبر کرد، اما تلفن صدا نمی کرد.
آنا گفت: «واقعا ما را محاصره کرده اند نمی دانم چه کار میخواهند بکنند.» هیچ یک متوجه نشده بود که دست دیگری را گرفته است چنان بود که گفتی تاریکی ایشان را فراگرفته است و اکنون باید کورمال راه خود را بیابند...»
دوشیزه هیلفه گفت: «از پنجره هم نمی توانند. من نگاه کردم دیوار صاف است و چهار متر ارتفاع دارد.»
«پس فقط باید بنشینیم و منتظر بشویم. می توانیم به رستوران هتل تلفن کنیم برایمان شام بیاورند. چند جور غذا با یک شراب خوب سفارش می دهیم. پولش را هم تراورس می پردازد. اول سفارش شراب شری میدهیم...»
دوشیزه هیلفه گفت: «بله. اما به شرط آنکه بتوانیم یقین کنیم کسی که غذا و شراب را می آورد واقعا پیشخدمت است.»
آرتور رو لبخند زد. گفت: «فکر همه چیز هستید. این نتیجه بار آمدن در اروپاست. به نظر شما چه باید کرد؟»
«به دفتر دار هتل تلفن می کنیم چون او را صورتا می شناسیم. از چیزی ایراد بگیرید. اصرار کنید که خودش شخصا بیاید، آن وقت همراه او بیرون می رویم.»
آرتور گفت: «حق با شماست. راهش همین است.»
پرده را پس زد و آنا به دنبالش رفت. پرسید: «حالا در تلفن چه می گویید؟»
آرتور گفت: «نمی دانم. گوشی را که برداریم چیزی به فکرم می رسد. گوشی را برداشت و به گوش گرفت و گوش داد ... گفت :«خیال می کنم این تلفن قطع شده.» باز هم تقریبا ده دقیقه صبر کرد، اما تلفن صدا نمی کرد.
آنا گفت: «واقعا ما را محاصره کرده اند نمی دانم چه کار میخواهند بکنند.» هیچ یک متوجه نشده بود که دست دیگری را گرفته است چنان بود که گفتی تاریکی ایشان را فراگرفته است و اکنون باید کورمال راه خود را بیابند...»