نام کتاب: وزارت ترس
«خیلی خیلی زیادند. هر روز هم بیشتر می شوند.»
اما چرا فکر کرده اند که من - بعد از اینکه کتابها را گذاشتم - اینجا می مانم؟» مچ دست آنا را گرفت که مچ ظریف استخوانی بود و با لحن اندوه زده ای گفت: «شما که با آنها نیستید؟»
آنا گفت: «نه، نه.» دستش را از دست آرتور بیرون نکشید. صرفا بیان واقع کرده بود. آرتور اینطور احساس می کرد که آنا دروغ نمی گوید. شاید آنا ده ها عیب دیگر داشت، اما این پیش پا افتاده ترین عیبها را نداشت.
آرتور گفت: «باورم نمی شد که با آنها باشید. اما در این صورت، آنها می خواسته اند که ما هر دو در اینجا باشیم.»
آنا گفت: «اوه» چنانکه گویی آرتور او را زده باشد.
آرتور به صدای بلند گفت: «می دانسته اند که ما وقتمان را با حرف زدن و توضیح دادن تلف می کنیم ... اینها هر دو ما را می خواهند، اما شما را که پلیس نمی خواهد بگیرد. همین حالا باید با من از اینجا بیایید برویم.»
« بله.»
«به شرطی که همین حالا دیر نشده باشد. مثل اینکه وقت را خوب میزان می کنند.»
آرتور به هشتی رفت و خیلی آرام چفت را عقب کشید، لای در را اندکی باز کرد و باز آرام بست. گفت: «پیش از دیدن شما در این فکر بودم که با این همه دالان آدم در این هتل گم می شود.»
«راستی؟»
«ما گم نمی شویم. یک نفر در انتهای دالان ایستاده منتظر ماست پشتش به این طرف بود. صورتش را نتوانستم ببینم.»
آنا گفت: «فکر همه چیز را می کنند.»
آرتور رو احساس کرد که حال بهجتش باز می گردد. پنداشته بود که همان روز به زندگی خود خاتمه خواهد داد، اما دیگر چنین خیالی نداشت. دیگر میخواست زنده بماند چون باز هم وجودش برای

صفحه 121 از 279