به خودتان هم فرصتی بدهید.»
آرتور گفت: «فکر می کنم بهتر باشد تصمیمی در باره آقای تراورس بگیریم.»
«فقط از اینجا بروید. همین و بس.»
«آن وقت شما چه می کنید؟»
«من هم می روم. من هم نمی خواهم برای خودم اسباب زحمت بشوم.»
رو گفت: «اگر آنها دشمن شما هستند یا اگر اسباب زحمت شما شده اند من می مانم و تکلیف آقای تراورس را روشن می کنم.»
آنا گفت: «اوه، نه، نه. با من دشمنی ندارند. اینجا که وطن من نیست.»
آرتور گفت: «اینها چه کسانی هستند؟ من درست نمی بینم. اینها هموطن شما هستند یا هموطن من؟»
آنا گفت: «هر کجا که باشند یک جور آدم هستند.» دستش را دراز کرد و به صورت آزمایش به بازی آرتور زد، چنانکه گویی میخواست ببیند چگونه است. گفت: «شما خیال می کنید بد آدمی هستید در حالی که آن کار را کردید چون تحمل درد کشیدن کسی را نداشتید . اما اینها تحمل دردشان زیاد است - یعنی هر چه دیگران بیشتر درد بکشند تأثیری در اینها ندارد. اینها از درد کشیدن دیگران ککشان هم نمی گزد.»
آرتور حاضر بود ساعتها بنشیند و به حرف زدن آنا هیلفه گوش دهد. جای تأسف بود که می خواست خودش را بکشد اما دیگر راه چاره ای نمی شناخت. مگر اینکه چاره اش را از جلاد می خواست . گفت : « تصور می کنم اگر آنقدر صبر کنم تا آقای تراورس بیاید مرا به دست پلیس خواهد سپرد.»
«من نمیدانم چه خواهند کرد.»
«پس آن مرد نرم خوی ملایم کتاب فروش هم با آنهاست. مگر چند نفر هستند؟»
آرتور گفت: «فکر می کنم بهتر باشد تصمیمی در باره آقای تراورس بگیریم.»
«فقط از اینجا بروید. همین و بس.»
«آن وقت شما چه می کنید؟»
«من هم می روم. من هم نمی خواهم برای خودم اسباب زحمت بشوم.»
رو گفت: «اگر آنها دشمن شما هستند یا اگر اسباب زحمت شما شده اند من می مانم و تکلیف آقای تراورس را روشن می کنم.»
آنا گفت: «اوه، نه، نه. با من دشمنی ندارند. اینجا که وطن من نیست.»
آرتور گفت: «اینها چه کسانی هستند؟ من درست نمی بینم. اینها هموطن شما هستند یا هموطن من؟»
آنا گفت: «هر کجا که باشند یک جور آدم هستند.» دستش را دراز کرد و به صورت آزمایش به بازی آرتور زد، چنانکه گویی میخواست ببیند چگونه است. گفت: «شما خیال می کنید بد آدمی هستید در حالی که آن کار را کردید چون تحمل درد کشیدن کسی را نداشتید . اما اینها تحمل دردشان زیاد است - یعنی هر چه دیگران بیشتر درد بکشند تأثیری در اینها ندارد. اینها از درد کشیدن دیگران ککشان هم نمی گزد.»
آرتور حاضر بود ساعتها بنشیند و به حرف زدن آنا هیلفه گوش دهد. جای تأسف بود که می خواست خودش را بکشد اما دیگر راه چاره ای نمی شناخت. مگر اینکه چاره اش را از جلاد می خواست . گفت : « تصور می کنم اگر آنقدر صبر کنم تا آقای تراورس بیاید مرا به دست پلیس خواهد سپرد.»
«من نمیدانم چه خواهند کرد.»
«پس آن مرد نرم خوی ملایم کتاب فروش هم با آنهاست. مگر چند نفر هستند؟»