آرتور گفت: «جای بدی نیست. هیچ پیدایم نخواهند کرد. جای خیلی امنی سراغ دارم...
اما دنبالم که نمی گردند. خیال می کنم فقط از این وحشت داشتند که من آنها را پیدا کنم. دیگر خیال نمی کنم هیچ وقت بفهمم که واقعا موضوع چه بود. اول کیک ... و بعد خانم بلرز. چه خانم بلرز خوبی.»
آنا هیلفه گفت: «آدمهای بدی هستند.» و چنان گفت که گویی همان جمله ساده کلک آنها را می کند. «خیلی خوشحالم که شما می روید. موضوع به شما ارتباطی ندارد.» و بعد در برابر چشمان حیرت زده آرتور افزود که: «من هیچ نمی خواهم به شما آسیبی برسد.»
آرتور رو گفت: «چرا. شما که همه چیز مرا میدانید.» اصطلاح بچگانه خود آنا هیلفه را به کار برد. «همه چیز مرا تحقیق کرده اید. من هم آدم بدی هستم.»
آنا هیلفه گفت: «آقای رو، جایی که من بوده ام آنقدر آدمهای بد دارد و من دیده ام. شما هیچ بد نیستید. نشانه های آدم بد در شما نیست. شما بیخود و بی جهت در باره چیزی که مدتهاست گذشته و از یاد همه رفته غصه می خورید. مردم می گویند عدالت انگلیسی خوب است. خوب دیگر برای همین هم شما را به دار نزدند... کار شما قتل بواسطة ترحم بود. روزنامه ها همه اینطور نوشتند.»
«تمام روزنامه ها را خواندید؟»
«تمامشان را. حتی عکسهایی را هم که انداخته بودند دیدم. شما روزنامه جلو صورتتان گرفته بودید که معلوم نشوید...»
آرتور با اضطرابی که او را گنگ کرده بود به آنا گوش میکرد. هیچکس تا آن موقع چنین صریح در باره آن اتفاقات با او صحبت نکرده بود. کار دردآوری بود اما دردش مثل دردی بود که وقتی تنتور ید روی زخم می ریزند آدم احساس می کند - دردی که تحملش لذت بخش است. آنا گفت: «از آنجا که من می آیم خیلی آدمکشی می کنند اما هرگز از روی ترحم کسی را نمی کشند. این قدر فکر نکنید. آخر
اما دنبالم که نمی گردند. خیال می کنم فقط از این وحشت داشتند که من آنها را پیدا کنم. دیگر خیال نمی کنم هیچ وقت بفهمم که واقعا موضوع چه بود. اول کیک ... و بعد خانم بلرز. چه خانم بلرز خوبی.»
آنا هیلفه گفت: «آدمهای بدی هستند.» و چنان گفت که گویی همان جمله ساده کلک آنها را می کند. «خیلی خوشحالم که شما می روید. موضوع به شما ارتباطی ندارد.» و بعد در برابر چشمان حیرت زده آرتور افزود که: «من هیچ نمی خواهم به شما آسیبی برسد.»
آرتور رو گفت: «چرا. شما که همه چیز مرا میدانید.» اصطلاح بچگانه خود آنا هیلفه را به کار برد. «همه چیز مرا تحقیق کرده اید. من هم آدم بدی هستم.»
آنا هیلفه گفت: «آقای رو، جایی که من بوده ام آنقدر آدمهای بد دارد و من دیده ام. شما هیچ بد نیستید. نشانه های آدم بد در شما نیست. شما بیخود و بی جهت در باره چیزی که مدتهاست گذشته و از یاد همه رفته غصه می خورید. مردم می گویند عدالت انگلیسی خوب است. خوب دیگر برای همین هم شما را به دار نزدند... کار شما قتل بواسطة ترحم بود. روزنامه ها همه اینطور نوشتند.»
«تمام روزنامه ها را خواندید؟»
«تمامشان را. حتی عکسهایی را هم که انداخته بودند دیدم. شما روزنامه جلو صورتتان گرفته بودید که معلوم نشوید...»
آرتور با اضطرابی که او را گنگ کرده بود به آنا گوش میکرد. هیچکس تا آن موقع چنین صریح در باره آن اتفاقات با او صحبت نکرده بود. کار دردآوری بود اما دردش مثل دردی بود که وقتی تنتور ید روی زخم می ریزند آدم احساس می کند - دردی که تحملش لذت بخش است. آنا گفت: «از آنجا که من می آیم خیلی آدمکشی می کنند اما هرگز از روی ترحم کسی را نمی کشند. این قدر فکر نکنید. آخر