نام کتاب: وزارت ترس
که باشد تا وقتی که ما حر فمان را تمام نکرده ایم نمی تواند بیاید . دوشیزه هیلفه، ممکن است لطف کنید و خیلی آهسته - چون من کمی گیجم - برای من بگویید که از کجا میدانستید من اینجا هستم و بعد هم چرا آمدید؟»
آنا هیلفه با لجاجت گفت: «از کجایش را نمی گویم. اما در مورد چرایش - یک دفعه از شما خواهش کردم که فوری بروید. دفعه پیش حق با من بود، این طور نیست؟ آن دفعه را می گویم که تلفن کردم...»
«بله، حق با شما بود. اما حالا چرا شور میزنید؟ شما گفتید در باره همه چیز من خبر دارید، این طور نیست؟»
آنا هیلفه به سادگی گفت: «از شما هیچ آزاری به کسی نمی رسد.»
آرتور گفت: «با وجود اینکه همه چیز را میدانید باز هم ناراحتی...»
دوشیزه هیلفه گفت: «من از عدالت خوشم می آید...» و چنان گفت که گویی به عدم تعادل فکری خود اعتراف می کند.
آرتور گفت: «بله، عدالت خوب چیزی است به شرطی که بتوان به دست آورد.»
«اما آنها خوششان نمی آید.»
«منظورتان از آنها خانم بلرز و کشیش تا پلینگ است...؟» موضوع بیش از حد بغرنج بود و در آرتور رو هیچ نیرویی برای ادامه مبارزه باقی نمانده بود. روی صندلی دسته دار نشست، در آن خانه مصنوعی یک نیمکت و یک صندلی دسته دار هم گذاشته بودند.
و آنا هیلفه گفت: «کشیش تا پلینگ کاملا آدم خوبی است.» و ناگهان لبخندی زد و گفت: «این حرفها که ما می زنیم واقعا ابلهانه است.»
رو گفت: «شما باید به برادر تان بگویید که دیگر برای من به خودش زحمت ندهد. من دیگر رها کردم. بگذارید هر که را می خواهند بکشند - من دیگر کاری به کارشان ندارم. خیال دارم بروم.»
«به کجا؟»

صفحه 118 از 279