نام کتاب: وزارت ترس
خودم تا ده دقیقه پیش از این تصمیم اطلاع نداشتم.»
آنا هیلفه گفت: «هیچ نمیدانم برای کشاندن شما چه بهانه ای می تراشیدند. حالا دیگر خواهش می کنم بروید.»
آنا هیلفه به بچه ای می مانست که آدم بزرگی دلش می خواهد آزارش بدهد - منتها آزار آمیخته با مهربانی. در اتاق مؤسسه و پشت میز خود ده سال بزرگتر می نمود. آرتور رو گفت: «در این هتل راستی با مردم خوب تا می کنند. یک آپارتمان کامل را یکشبه در اختیار مشتری می گذارند. آدم می تواند در آن واحد بنشیند و کتاب بخواند و شامش را هم بپزد...»
پرده قهوه ای رنگ پریدهای اتاق نشیمن را به دو نیم می کرد. آرتور آن را پس زد و تخت دو نفری پدیدار شد، کنار تخت یک میز کوچک و یک جا کتابی و روی میز یک تلفن بود. آرتور پرسید: «این در به کجا باز می شود؟» و در را گشود. گفت: «می بینید: آشپزخانه هم با اجاق و تمام وسایل جزو آپارتمان است.» به اتاق نشیمن بازگشت و گفت: «آدم می تواند اینجا زندگی کند و اصلا نفهمد که در خانه خودش نیست.» دیگر خود را بی قید احساس نمی کرد. آن هم حالی بود که چند دقیقه ای دوام آورده بود.
آنا هیلفه گفت: «هیچ متوجه چیزی شدید؟»
«منظورتان چیست؟»
«روزنامه نویس بی توجهی هستید.»
«شما میدانید که من روز نامه نویس بودم؟»
«برادرم در باره همه چیز شما تحقیق کرد.»
«همه چیز من؟»
«بله.» و باز گفت: «متوجه چیزی نشدید؟»
«نه.»
«ظاهرا آقای تراورس صابون مصرف شده پشت سر نگذاشته. در حمام نگاه کنید. صابون هنوز در کاغذ پیچیده است.»
رو به طرف در ورودی رفت و چفت آن را انداخت. گفت: «هر

صفحه 117 از 279