نام کتاب: وزارت ترس
شکل ابلهانه حیات را تیره ساخته بودند. در اتاق نشیمن را باز کرد.
گفت: «به ! این دیگر چشم بندی است.»
آنا هیلفه در آنجا بود.
آرتور رو پرسید: «شما هم به دیدن آقای تراورس آمده اید؟ شما هم به گلکاری زینتی علاقه دارید؟»
آنا گفت: «من آمده ام شما را ببینم.»
واقعا بار اول بود که آرتور رو فرصتی می یافت که آنا هیلفه را خوب برانداز کند. بسیار کوچک اندام و لاغر بود و بسیار جوانتر از آن بود که آن همه سختی دیده باشد و اکنون که از چهارچوب مؤسسه دور افتاده بود دیگر کاربر به نظر نمی رسید، چنانکه گویی برندگی در کارها بازی تقلیدی بود و آنا فقط با مشخصات بزرگان مانند میز تحریر و تلفن و لباس سیاه می توانست در آن بازی موفق باشد. بدون این مشخصات آنا شکننده و تزیینی به نظر می رسید. اما آرتور رو می دانست که زندگی نتوانسته بود آنا هیلفه را بشکند . تنها کاری که زندگی با او کرده بود این بود که پای چشمانش که مثل چشمان کودکان سرراست نگاه می کرد چند چروک بیندازد.
آرتور رو پرسید: «شما هم از قسمت های ماشینی گل کاری خوشتان می آید؟ مجسمه هایی که آب می پاشند...»
به دیدن آنا قلب آرتور به شدت می تپید چنانکه گفتی مرد جوانی نخستین بار با دختر محبوب خود و عده ای دارد بیرون از سینما در گوشه رستورانی یا در حیاط مسافرخانه ای در خارج شهر و اندکی بعد رقص دسته جمعی آغاز خواهد شد. آنا شلواری آبی رنگ و نیمه نو که به درد حمله هوایی شبانه می خورد با بلوزی ابریشمین به رنگ جگر پوشیده بود. آرتور رو با دلی اندوهگین اندیشید که رانی به این خوش ترکیبی هر گز ندیده است.
آنا هیلفه گفت: «نمی فهمم.»
«از کجا میدانستید که من می خواهم یک بار سنگین کتاب برای آقای تراورس بیاورم؛ حالا آقای تراورس هر که میخواهد باشد؟ من

صفحه 116 از 279