نام کتاب: وزارت ترس
دور می زنند.
آقای تراورس دستور داده که اینجا بایستی.»
رو گفت: «من که از آقای تراورس حرف شنوی ندارم.»
«این ساختمان جدیدی بود: سکوت مطلق آن پسندیده و ناراحت کننده بود. به جای شنیده شدن صدای زنگ چراغهای مخصوص روشن و خاموش می شد. برای ناظر این توهم پیش می آمد که در تمام مدت اشخاص از داخل اتاقها اخباری را با علامت پخش می کردند که تأخیر پذیر نبود. این سکوت (اکنون که از گوشرس سوت و ناله خارج شده بود) مثل کشتی به گل نشسته ای بود که موتورهای آن خاموش شده باشد و در آن سکوت شوم شخص گوشهایش را فرا گیرد تا شاید صدای ضعیف و یأس آور آبی را که وارد کشتی می شود بشنود.
فرمانبر گفت: «این اتاق شماره شش.»
«اگر به شماره صد می رفتیم چقدر طول می کشید.»
فرمانبر گفت: «صد در طبقه سوم است. اما آقای تراورس دستور...»
رو گفت: «اصلا من حرفی نزدم. ولم می کنی؟»
اگر شماره اتاق با کروم روی در نچسبیده بود، تفاوت بین در و دیوار معلوم نبود. مثل آن بود که ساکنان را در اتاقها کرده رویشان دیوار کشیده باشند. فرمانبر شاهکلیدش را انداخت و دیوار را باز کرد. رو گفت: «من فقط این چمدان را می گذارم...» اما فرمانبر در را پشت او بسته و رفته بود. آقای تراورس که ظاهرا بسیار مورد احترام بود دستور خودش را داده بود و حالا اگر رو نمی خواست از دستور او اطاعت کند باید خودش راه را پیدا می کرد. در این واقعه ابلهانه نوعی بهجت احساس می شد. رو تصمیم خود را درباره همه چیز گرفته بود - هم عدالت چنین حکم می کرد که او خود را بکشد هم اوضاع و احوال قضیه اخیر (فقط بایست در باره نوع خود کشی تصمیم می گرفت و اکنون دیگر می توانست از خیرگی های هستی لذت ببرد چون اندوه و خشم و غضب و بسیاری عواطف دیگر مدتهای مدید

صفحه 115 از 279