نام کتاب: وزارت ترس
نبود. رو که زیر بار سنگین خود به hمان آمده بود پرسید: «برای گم نکردن راه گلوله نخ باز می کنید؟» و فرمانبر هیچ پیشنهاد هم نکرد که در بردن بار به او کمک کند. رو احساس می کرد که به قول معروف مانند کسانی که مشرف به فوت هستند سبکسر شده است. اما آن پشت و آن شلوار تنگ آبی رنگی و نیم تنه چسبان همچنان پیش روی او می رفت. به نظر رو می رسید که شخص ممکن است یک عمر در این هتل گم شود. فقط دفتردار اطلاعات ممکن است آدم گم شده را به مقصد برساند و تازه جای شک بود که او هیچ وقت شخصا پا به این قسمتهای هتل بگذارد. لابد بطور مرتب از سوراخهای بسته آب می آمد و هر روز غروب قوطی های غذا را می فرستادند و آدم گم شده می خورد. وقتی رو شماره ها را دید که رو به پایین می روند: ۴۹، ۴۸، ۴۷ یادی از ماجراجویی های کودکی کرد: یک بار هم از میان بر رفتند و از جایی که همه شماره ها شصت و اندی بود به سی و اندی رسیدند.
دری در دالان باز بود و صداهای عجیبی از آن می آمد چنانکه گویی کسی متناو با سوت می زند و آه می کشد، اما به نظر فرمانبر هیچ چیز عجیب نبود. به راه خود ادامه میداد: اصلا بچه این عمارت بود. مردم مختلفی برای گذراندن شب با چمدان و بی چمدان می آمدند و باز دنبال کار خود می رفتند. عده ای هم در همین هتل می مردند و جسدشان بدون سر و صدا بوسیله آسانسور ظرف کشی حمل میشد . در برخی فصلها دعواهای مربوط به طلاق گل می کرد؛ فاسق ها به پیشخدمتها انعامهای شگرف میدادند و کارآگاهان خصوصی با دادن انعامهای بیشتر از آنها پیش می افتادند، چون انعام این دسته به حساب شوهر گذاشته می شد و فرمانبر همه چیز را همان طور که می دید قبول داشت.
رو پرسید: «برگشتن هم مرا می بری؟» در هر گوشه علامت فلش راهنمایی کشیده بودند و بالای آن نوشته بودند: «پناهگاه هوایی» و چون هر دقیقه به چند نوشته از این قبیل بر می خوردند مثل آن بود که

صفحه 114 از 279