در بان گفت: «به اطلاعات مراجعه کنید.» و جهشی کرد تا به مسافران رنگارنگ تر تاکسی دیگری خدمت کند.
حق با کتاب فروش بود. بالا کشیدن چمدان از پله های پهن و طولانی هتل کار دشواری بود. انسان احساس می کرد که آن پلکان را برای خانمهایی ساخته اند که لباس بلند شب بپوشند و آهسته از پله پایین روند. معمار بیش از حد لطافت به کار برده بود: گویی در عمر خود مردی را ندیده بود که با ریش دو روزه یک چمدان پر از کتاب را بخواهد از پله بالا ببرد.
دفتر دار پشت میز اطلاعات با دقت او را ورانداز کرد. پیش از آنکه رو فرصت حرف زدن پیدا کند، او گفت: «بد بختانه هیچ اتاق خالی نداریم.»
«من مقداری کتاب برای آقای تراورس که در اتاق شماره شش است آورده ام.»
دفتردار گفت: «آه، بله. منتظر شما بود حالا بیرون رفته. اما دستور داده» پیدا بود که از دستور خوشش نمی آید «که شما به اتاق او بروید.»
«من نمی خواهم بمانم فقط می خواهم کتابها را بگذارم.»
«آقای تراورس دستور داده است که شما منتظر شوید.»
« به من چه مربوط است که آقای تراورس چه دستوری داده.»
دفتر دار با صدای تندی فرمانبر هتل را صدا کرد: «پسر این شخص را به اتاق شش ببر. اتاق آقای تراورس . آقای تراورس دستور داده است که این شخص به اتاق وارد شود.» دفتردار جز چند جمله در انبار ذهن نداشت و فقط همانها را به کار می برد. رو متحیر بود که این مرد چگونه عمرش را طی می کرد و زن می گرفت و بچه دار می شد ... در طول دالان پایان ناپذیر هتل که با نور نامرئی روشن شده بود دنبال فرمانبر راه افتاد. یک بار همچنان که می گذشتند زنی با سر پایی صورتی و ربدوشامبر جیغ کشید. هر چه می رفتند راه پایان نداشت و مرتب پیچ می خورد. از مستخدمین مختلف هتل هم خبری
حق با کتاب فروش بود. بالا کشیدن چمدان از پله های پهن و طولانی هتل کار دشواری بود. انسان احساس می کرد که آن پلکان را برای خانمهایی ساخته اند که لباس بلند شب بپوشند و آهسته از پله پایین روند. معمار بیش از حد لطافت به کار برده بود: گویی در عمر خود مردی را ندیده بود که با ریش دو روزه یک چمدان پر از کتاب را بخواهد از پله بالا ببرد.
دفتر دار پشت میز اطلاعات با دقت او را ورانداز کرد. پیش از آنکه رو فرصت حرف زدن پیدا کند، او گفت: «بد بختانه هیچ اتاق خالی نداریم.»
«من مقداری کتاب برای آقای تراورس که در اتاق شماره شش است آورده ام.»
دفتردار گفت: «آه، بله. منتظر شما بود حالا بیرون رفته. اما دستور داده» پیدا بود که از دستور خوشش نمی آید «که شما به اتاق او بروید.»
«من نمی خواهم بمانم فقط می خواهم کتابها را بگذارم.»
«آقای تراورس دستور داده است که شما منتظر شوید.»
« به من چه مربوط است که آقای تراورس چه دستوری داده.»
دفتر دار با صدای تندی فرمانبر هتل را صدا کرد: «پسر این شخص را به اتاق شش ببر. اتاق آقای تراورس . آقای تراورس دستور داده است که این شخص به اتاق وارد شود.» دفتردار جز چند جمله در انبار ذهن نداشت و فقط همانها را به کار می برد. رو متحیر بود که این مرد چگونه عمرش را طی می کرد و زن می گرفت و بچه دار می شد ... در طول دالان پایان ناپذیر هتل که با نور نامرئی روشن شده بود دنبال فرمانبر راه افتاد. یک بار همچنان که می گذشتند زنی با سر پایی صورتی و ربدوشامبر جیغ کشید. هر چه می رفتند راه پایان نداشت و مرتب پیچ می خورد. از مستخدمین مختلف هتل هم خبری