نتیجه حال خدمت و انکسار پیر مرد یا شاید نتیجه بوی بد دهان او بود که رو دلش نمی خواست کار مرد پیر را راه بیندازد. پرسید: «چرا از در بان هتل نمی خواهید که کتابها را برایتان ببرد؟»
«هیچ وقت به او اطمینان نمی کنم که سر راست ببرد.»
می توانید مواظب باشید که برساند.»
«آخر آنوقت باید از پله ها بالا بروم. آن هم بعد از یک روز تمام راه رفتن.» باز به عقب تکیه کرد و گفت: «اگر حقیقتش را بخواهید ، آقا من اصلا نباید چنین باری بکشم .» و حرکتی با دست به طرف قلبش کرد که دیگر جوابی نداشت.
رو اندیشید که خوب، چه عیب دارد که من پیش از آنکه بکلی بروم یک کار خوب هم کرده باشم. اما در هر حال از این کار خوشش نمی آمد. راست است که مرد پیر ظاهرا بیمار و خسته بود و هر بهانه ای می توانست بیاورد، اما باز هم در این کار خود بیش از حد موفق شده بود. رو اندیشید که چرا من باید اینجا در این تاکسی با یک ناشناس نشسته باشم و قول بدهم که یک چمدان محتوی کتابهای ربعی قرن هیجدهم را به اتاق یک ناشناس دیگر ببرم؟ احساس می کرد که دستگاهی یا عاملی که نیروی تصور مافوق واقعیتی دارد دست او را گرفته است و هدایت و مواظبت می کند و به هر شکل که بخواهد در می آورد.
بیرون هتل ریگال کورت تاکسی نگاه داشت. دو تن غبار آلود و ریش نتراشیده در آن بودند. رو با هیچ چیز موافقت نکرده بود اما می دانست که اختیار از او سلب شده است. چون رو آن ذهن نیرومند را فاقد بود که به راه خود برود و مرد پیر را با بار سنگینش به حال خود بگذارد. زیر نگاه مظنون در بان هتل پیاده شد و چمدان سنگین را به دنبال کشید. در بان پرسید: «از پیش اتاق سفارش کرده اید؟» و بعد با تردید افزود «آقا؟»
«من اینجا نمی مانم این چمدان را باید برای آقای تراورس بگذارم.»
«هیچ وقت به او اطمینان نمی کنم که سر راست ببرد.»
می توانید مواظب باشید که برساند.»
«آخر آنوقت باید از پله ها بالا بروم. آن هم بعد از یک روز تمام راه رفتن.» باز به عقب تکیه کرد و گفت: «اگر حقیقتش را بخواهید ، آقا من اصلا نباید چنین باری بکشم .» و حرکتی با دست به طرف قلبش کرد که دیگر جوابی نداشت.
رو اندیشید که خوب، چه عیب دارد که من پیش از آنکه بکلی بروم یک کار خوب هم کرده باشم. اما در هر حال از این کار خوشش نمی آمد. راست است که مرد پیر ظاهرا بیمار و خسته بود و هر بهانه ای می توانست بیاورد، اما باز هم در این کار خود بیش از حد موفق شده بود. رو اندیشید که چرا من باید اینجا در این تاکسی با یک ناشناس نشسته باشم و قول بدهم که یک چمدان محتوی کتابهای ربعی قرن هیجدهم را به اتاق یک ناشناس دیگر ببرم؟ احساس می کرد که دستگاهی یا عاملی که نیروی تصور مافوق واقعیتی دارد دست او را گرفته است و هدایت و مواظبت می کند و به هر شکل که بخواهد در می آورد.
بیرون هتل ریگال کورت تاکسی نگاه داشت. دو تن غبار آلود و ریش نتراشیده در آن بودند. رو با هیچ چیز موافقت نکرده بود اما می دانست که اختیار از او سلب شده است. چون رو آن ذهن نیرومند را فاقد بود که به راه خود برود و مرد پیر را با بار سنگینش به حال خود بگذارد. زیر نگاه مظنون در بان هتل پیاده شد و چمدان سنگین را به دنبال کشید. در بان پرسید: «از پیش اتاق سفارش کرده اید؟» و بعد با تردید افزود «آقا؟»
«من اینجا نمی مانم این چمدان را باید برای آقای تراورس بگذارم.»