نام کتاب: وزارت ترس
جدا خیال می کنم باید سر کیسه را شل کنم.»
«مثل اینکه همین طور باشد.»
«آقا، اگر من بتوانم شما را هم بر سانم آن وقت واقعا تاکسی نشستن به قیمتش می ارزد. شما هم از راه من می روید؟»
رو گفت: «هیچ راهی برای من فرقی نمی کند .»
سر پیچ اول تاکسی گرفتند و کتاب فروش با حال کسی که با خجالت استراحت می کند به پشتی تکیه کرد. گفت: «من عقیده دارم که وقتی آدم پول چیزی را داد باید از آن لذت ببرد.»
اما در تاکسی با شیشه های بالا کشیده هیچ از همسفری با پیر مرد لذت نمی برد. بوی دندان فاسد خیلی شدید بود. او از بیم آنکه نفرت خود را آشکار سازد پیاپی حرف می زد. «خود شما هم به کار گل داری اشتغال دارید!»
«نه آن جور که بشود بهش باغداری گفت.» مرد از نگاه کردن از پنجره خسته نمی شد و از ذهن رو خطور کرد که بیان پیر مرد در باره لذت بردن از تاکسی سواری چندان حقیقت نداشت. مرد پیر گفت: «آقا، نمی دانم می شود یک خواهش آخری هم از شما بکنم؟ این پله های هتل ریگال کورت با این پاهای پیر من هیچ میانه ندارد. هیچ کس هم در آن هتل به من پیر مرد کمک نمی کند. من کارم کتاب فروشی است اما به نظر آنها من یک فروشنده دورگردم. اگر این چمدان را به جای من ببرید. اگر بردید همین باید چمدان را پیش او بگذارید.» بسر عت نگاه زیر چشمی انداخت و دید رو در شرف رد خواهش اوست. گفت : «بعدش هم، آقا، هم خیلی لطف کرده اید هم من حاضرم هر کجا که بخواهید شما را با تاکسی برسانم.»
رو گفت: «شما که نمیدانید من کجا می خواهم بروم.»
«دل به دریا می زنم. آب که از سر گذشت چه یک کله چه صد کله .»
«یک وقت دیدید من هم نامردی نکردم راه خیلی دوری رفتم.»
«ببینیم و تعریف کنیم.» مرد پیر با نشاطی که نتیجه فشار بود حرف می زد. «آن وقت یک کتاب به شما می فروشم تلافی می کنم.» شاید

صفحه 111 از 279