نام کتاب: وزارت ترس
مانع معامله شما شده باشم.» و بلافاصله از این خشونت خود واخورد و فقط آن چشمهای خسته ملایم را دید و اندیشید که: بد بخت بیچاره، زیاد راه رفته و خسته شده، هر کس سلیقه ای دارد... هر چه باشد از من خوشش آمده. و این یک گونه دعوی بود که آرتور هرگز نتوانسته بود بدون توجه بگذارد زیرا که او را مضطرب می ساخت.
کتاب فروش پیر گفت: «تصور می کنم حق با شماست آقا.» برخاست و مقداری ریزه نان را که پرندگان به جا نهاده بودند زدود. گفت: «من از حرف زدن خوب لذت می برم. این روزها کمتر فرصتی می شود که آدم خوب حرف بزند. تمام وقت مردم از این پناهگاه به آن پناهگاه میدوند.
«شما در پناهگاه می خوابید؟»
چنانکه گویی به خصیصه نا پسندی اعتراف می کند، گفت: راستش را بگویم تحمل بمب را ندارم. اما در پناهگاه آن طور که باید نمی شود خوابید.» وزن چمدان او را خمیده بود و بواسطه وزن آن پیرتر می نمود. «بعضی مردم هیچ اعتنا به کسی ندارند. خرخر می کنند یا باهم بگو مگو دارند...»
«چرا به پارک آمدید؟ این که راه را دور تر می کند .»
«می خواستم خستگی در کنم آقا. از طرفی جایی که در خت باشد و پرنده باشد مرا می کشد.»
رو گفت: «بدهید اینجا، بگذارید من آن را بیاورم. این طرف رودخانه اتوبوس نیست.»
«آقا، راضی به زحمت شما نیستم. واقعا نمی شود.» اما هیچ جدی مقاومت نمی کرد. چمدان واقعأ سنگین بود. ظاهرا کتابهای ربعی باغداری و گلکاری خیلی سنگین است. مرد پیر به عذرخواهی گفت: «آقا، هیچ چیز به اندازه کتاب سنگین نیست، مگر آجر.»
از پارک بیرون آمدند و رو چمدان را از این دست به آن دست داد. گفت: «میدانید: وعده شما دارد دیر میشود.»
پیر کتاب فروش با نومیدی گفت: «کار زبانم است. خیال می کنم،

صفحه 110 از 279