به جز همین گل داری .»
«به واسطه همان حقه هاست که زدند.» چشمان ملایم مرد پیر با شوق حیله گرانه به بالا نگریستند. «این ماشین آلات.»
«ماشین آلات؟»
«مجسمه هایی داشتند که وقتی آدم رد می شد به او آب می پاشیدند، غار مصنوعی هم داشتند. و چه چیزها که در غار مصنوعی نمی گذاشتند. اصلا در یک باغ خوب کسی جایی در امان نبود.»
«من به خیالم می رسد که در باغ انسان باید احساس امنیت کند.»
کتاب فروش گفت: «خیر آقا. آنها این طور خیال نمی کردند.» و همراه خنده پرشوری بوی گند دندانش را به طرف رو دمید. رو دلش می خواست از آنجا دور شود. اما به طور خود به خود همینکه این میل در دلش پدید آمد حس رحم او به جنبش آمد و خود سر جا ماند.
کتاب فروش گفت: «و بعد نوبت بمبها شد...»
«بمب ها هم آب می پاشند؟»
«نه، بابا. بمب ها همراه خودشان وقار آوردند، وزن و سکون آوردند.»
رو گفت: «افکار سیاه در سایه سیاه؟»
«بسته به این است که چه جور به آن نگاه کنیم.» اما جای شک نبود که کتاب فروش با نوعی التذاذ می نگریست. اندکی فضله پرندگان را از روی نیم تنه اش پاک کرد و گفت: «آقا، شما به نوع اعلی یا بر عکس نوع خنده انگیز التفاتی ندارید؟ »
رو گفت: «شاید من ترجیح می دهم که نوع بشر بی پیرایه باشد.»
مرد پیر به قهقهه خندید: «فهمیدم چه می گویید آقا. باور کنید که برای طبع بشر هم در غار های مصنوعی جا گذاشته بودند. در هیچ غار مصنوعی نبود که نیمکت تشک داری نباشد. هیچوقت تخت و تشک راحت را از یاد نمی بردند.» و باز با شوق آمیخته به حیله ای نفس گند خود را به طرف مصاحبش دمید.
رو گفت: «فکر نمی کنید که باید راه افتاده باشید؟ مبادا من
«به واسطه همان حقه هاست که زدند.» چشمان ملایم مرد پیر با شوق حیله گرانه به بالا نگریستند. «این ماشین آلات.»
«ماشین آلات؟»
«مجسمه هایی داشتند که وقتی آدم رد می شد به او آب می پاشیدند، غار مصنوعی هم داشتند. و چه چیزها که در غار مصنوعی نمی گذاشتند. اصلا در یک باغ خوب کسی جایی در امان نبود.»
«من به خیالم می رسد که در باغ انسان باید احساس امنیت کند.»
کتاب فروش گفت: «خیر آقا. آنها این طور خیال نمی کردند.» و همراه خنده پرشوری بوی گند دندانش را به طرف رو دمید. رو دلش می خواست از آنجا دور شود. اما به طور خود به خود همینکه این میل در دلش پدید آمد حس رحم او به جنبش آمد و خود سر جا ماند.
کتاب فروش گفت: «و بعد نوبت بمبها شد...»
«بمب ها هم آب می پاشند؟»
«نه، بابا. بمب ها همراه خودشان وقار آوردند، وزن و سکون آوردند.»
رو گفت: «افکار سیاه در سایه سیاه؟»
«بسته به این است که چه جور به آن نگاه کنیم.» اما جای شک نبود که کتاب فروش با نوعی التذاذ می نگریست. اندکی فضله پرندگان را از روی نیم تنه اش پاک کرد و گفت: «آقا، شما به نوع اعلی یا بر عکس نوع خنده انگیز التفاتی ندارید؟ »
رو گفت: «شاید من ترجیح می دهم که نوع بشر بی پیرایه باشد.»
مرد پیر به قهقهه خندید: «فهمیدم چه می گویید آقا. باور کنید که برای طبع بشر هم در غار های مصنوعی جا گذاشته بودند. در هیچ غار مصنوعی نبود که نیمکت تشک داری نباشد. هیچوقت تخت و تشک راحت را از یاد نمی بردند.» و باز با شوق آمیخته به حیله ای نفس گند خود را به طرف مصاحبش دمید.
رو گفت: «فکر نمی کنید که باید راه افتاده باشید؟ مبادا من