نام کتاب: وزارت ترس
بگویم معامله پر فایده ای نبوده. اگر نمی ترسیدم گنجشکها رویش فضله بیندازند به شما نشان میدادم. بعد از چند ماه این اولین معامله بود. اگر روزگار سابق بود قایمشان می کردم. بیر و نشان نمی آوردم . صبر می کردم تا تابستان بشود آمریکاییها بیایند. اما حالا همینکه خریدار پیدا کنم میفروشم. اگر تا ساعت پنج بعد از ظهر امروز اینها را به یک مشتری در هتل ریگال کورت تحویل ندهم مشتری را از دست میدهم. این خریدار می خواهد پیش از شروح حمله هوایی اینها را با خودش به محل خارج از شهر ببرد. آقا، من ساعت ندارم. می دانید چه ساعتی است؟»
«ساعت چهار است.»
آقای فولاو گفت: «باید راه بیفتم. اما کتاب بار سنگینی است و من هم حسابی خسته هستم. روز هم روز درازی بود. ببخشید که من می نشینم .» روی چمدان نشست و یک پاکت پاره حاوی سیگار تانر در آورد. «شما سیگار می کشید؟ خود شما هم خیلی کوفته به نظر می رسید.»
«من چیزیم نیست.» چشمان پیر و خسته و عاری از خشونت به دلش راه جسته بود. گفت: «چرا تاکسی نمی نشینید؟»
«آخر آقا این روزها منفعتی که گیر ما می آید خیلی ناچیز است، اگر تاکسی بنشینم دیگر چیزی نمی ماند. بعد هم ممکن است این خریدار بعد از بردن کتابها به خارج شهر یکی از آنها را نخواهد.»
«اینها کتابهای مربوط به گلکاری زینتی است؟ »
«بله، همین طور است. خیلی چیزها در آن هست به غیر از گلکاری. معنی گلکاری امروزه روز همین است.» در لحنش اثر تحقیر پدید آمد: «گل خالی.»
«شما از گل خوشتان نمی آید؟»
کتابفروش گفت: «اوه، گل هیچ عیبی ندارد. حتما باید گل داشت.»
رو گفت: «بدبختانه من هیچ اطلاعاتی در باره باغبانی ندارم،

صفحه 108 از 279