نام کتاب: وزارت ترس
رنگش پاشید و یک گله جدید گنجشک بر آن نشست. مرد گفت: «اگر لرد وولتون خبر بشود این کار من بکلی غیر قانونی است.» پایش را بالای چمدان سنگینی گذاشت و فوری گنجشکی روی آن نشست. تقریبا پشت گنجشکها پنهان شده بود.
رو گفت: «من شما را قبلا دیده ام.»
«ممکن است.»
«حالا که فکرش را می کنم دو بار همین امروز دیدم.»
مرد مسن گفت: «بیایید، خوشگلکهای من.»
«در حراجی کتاب در جاده چانسری.»
یک جفت چشم عاری از خشونت متوجه رو شدند. «چه دنیای کوچکی.»
رو که در فکر لباسهای کهنه مرد پیر بود، پرسید: «شما کتاب خرید؟»
مرد گفت: «می خرم و می فروشم.» آن قدر تیز هوش بود که فکر رو را خواند. گفت: «اینها لباس کار من است. کتابفروشی خیلی با گرد و غبار سر و کار دارد.»
«کتابهای کهنه می خرید؟»
«تخصص من در کتابهای مر بوط به گلکاری زینتی است. کتابهای قرن هیجدهم. اسمم فولاو . خانه ام در جاده فولهام در محله با ترس است.»
«مشتری به اندازه کافی دارید؟»
«بیش از آنکه باور بشود کرد مشتری هست.» ناگهان بازوانش را از هم گشود و گنجشکها را پر داد، مثل کسی که مدتی با بچه ها بازی کرده و خسته شده باشد، گفت: «اما این روزها مردم در تنگنا هستند. چرا باز هم می جنگند من که نمی فهمم.» آرام پایش را به چمدان زد. گفت: «در این چمدان یک بار کتاب دارم. اینها را از منزل یک لرد خریده ام. از کشتی غرق شده در آمده اند. وضع بعضی۔ هایش آدم را به گریه می اندازد. اما چند تای دیگر ... هیچ نمی توانم

صفحه 107 از 279