نام کتاب: وزارت ترس
2
صدایی گفت: «این پناهگاه را نمی توانند خراب کنند.»
رو گفت: «ببخشید. نفهمیدم چه ...»
«این پناهگاه از بمب در امان است .»
رو اندیشید که این چهره را قبلا جایی دیده است. این سبیل نازک فرو نشسته خاکستری، جیبهای بر آمده که در این هنگام آن مرد قطعه نانی از آن در آورد و به طرف گل رودخانه انداخت به ذهنش آشنا بود. پیش از آنکه نان به رودخانه برسد ماهی خوارها به حرکت در آمده بودند. یکی از دیگران پیش افتاد و نان را ربود و در آب پیش رفت.
مرد گفت: «بیایید جلو، خوشگلکهای من» و دستش ناگهان فرودگاه گنجشکها شد. گفت: «عمو جان را می شناسند. عموجان را می شناسند.» قطعه نانی را میان لبان خود گرفت و گجنشکها گرد دهان او به پرواز در آمدند و به نان نوک می زدند چنان که گویی او را می بوسند.
رو گفت: «در زمان جنگ تهیه نان برای تمام برادر زاده هایتان باید کار مشکلی باشد.»
مرد گفت: «همین هم هست.» و همینکه دهان باز کرد دندان هایش که وضع زننده ای داشتند و لثه های سیاه او مثل بقایای چیز سوخته ای بودند پدیدار شدند. مرد اندکی خرده نان روی کلاه کهنه قهوه ای

صفحه 106 از 279