می داد یا نه. چوب را به دست گرفته و موش را کشته و خود را از وحشت تماشا خلاص کرده بود... هر روز همان سؤالها را از خود کرده و همان جوابها را باز شنیده بود. این کار از هنگامی شروع شده بود که زنش شیر را از دست او گرفته و گفته بود: «مزه غریبی دارد.» و بعد به پشت دراز کشیده کوشیده بود لبخند بزند. آرتور دلش می خواست کنار زنش بماند تا وقتی که او به خواب رود، اما آن کار بر خلاف معمول بود و آرتور حتما بایست از هر عمل غیر معمولی پرهیز می کرد، و از این رو زنش را تنها گذاشت و او در تنهایی مرد. و زنش دلش می خواست از او خواهش کند که بماند. آرتور در این مسئله هیچ شک نداشت اما آن عمل هم خلاف معمول بود. هر چه بود به طور معمول تا یک ساعت بعد از آن لحظه که زنش زهر خورد به بستر می رفت، اما پیروی از قراردادهای غیر مدون جامعه آن هر دو را تا دم مرگ رها نکرده بود. آرتور در همان موقع به فکر سؤالهای بعدی پلیس بود: «چرا کنار زنت ماندی؟» و این هم کاملا ممکن بود که زنش با فهم و از روی عمل تا دم آخر بر ضد پلیس با او همکاری کرده بود. بسیاری چیزها بود که آرتور هرگز نمی توانست بداند اما وقتی نوبت به سؤالات پلیس رسید آرتور نه دل آن را داشت که دروغ بگوید نه نیروی آن را. شاید اگر اندکی دروغ می گفت دارش زده بودند...
اکنون وقت آن شده بود که محاکمه به پایان برسد.
اکنون وقت آن شده بود که محاکمه به پایان برسد.