شده اند. مثل اظهار نامه های تقلبی مالیات بر درآمد و صدای میان تهی شخصی که مورد نفرت و تحقیر شونده است و از شجاعت و درستی سخن می گوید. دوک کوچولو مرده و خاطرات او لگدمال شده و خود از یاد رفته است. دیگر نمی توان شخص بد کار را به نگاه باز شناخت و از این رو قهرمانان مورد اتهام قرار می گیرند و دنیا محل کو چک لگد خورده ای است. دو جمله مورد علاقه عموم که نشان ایمان است اینها هستند: «دنیا چه جای کوچکی است» و «من خود اینجا بیگانه ام.»
اما رو قاتل بود و این صفت او بود چنانکه برخی شاعر ند. چون برای او تمام قواعد دوران کودکی ثابت مانده بودند. حاضر بود هر کار از دستش ساخته باشد انجام دهد تا بی گناه نجات یابد و گناهکار مجازات بیند. با وجود تمام تجارب دوران عمر خود معتقد بود که عدالت حتما هست و به نظر او عدالت مطلق خود او را محکوم کرده بود. تمام محرکات اعمال خود را با دقت و جزء به جزء تجزیه می کرد و همیشه به ضرر خود حکم میداد. روی دیوار خم شده بود و مانند صد بار پیش از آن به خود می گفت که خود نتوانسته بود درد کشیدن زنش را تحمل کند نه اینکه زنش از تحمل درد خود عاجز شده بوده باشد. راست است که یک بار در اوایل بیماری زنش از پا درآمده، گفته بود دلش می خواهد بمیرد چون دیگر طاقت تحمل ندارد. اما آن شدت کشش اعصاب بود. بعد ها برای آرتور همان تحمل و صبر زنش بود که بیش از هر چیز طاقت فرسا شده بود. می کوشید از درد خود بگریزد نه از درد زنش، و در مرحله آخر زنش یا کاملا یا تا حدی حدس زد که آرتور چه می خواست به او بخوراند. اما ترسیده بود که سؤال کند. آخر یک زن مگر می تواند باز هم با مردی زندگی کند که از او پرسیده است آیا می خواهد مسمومش کند یا نه. اگر آن مرد را دوست دارد و از زندگی خسته شده است مگر آسانتر آن نیست که شیر داغ حاوی سم را بنوشد و بخوابد. اما آرتور هرگز نتوانست بفهمد که آیا ترس زنش بدتر بود یا دردی که می کشید و نیز هرگز نمی توانست بفهمد که آیا زنش هر گونه حیاتی را به مرگی ترجیح
اما رو قاتل بود و این صفت او بود چنانکه برخی شاعر ند. چون برای او تمام قواعد دوران کودکی ثابت مانده بودند. حاضر بود هر کار از دستش ساخته باشد انجام دهد تا بی گناه نجات یابد و گناهکار مجازات بیند. با وجود تمام تجارب دوران عمر خود معتقد بود که عدالت حتما هست و به نظر او عدالت مطلق خود او را محکوم کرده بود. تمام محرکات اعمال خود را با دقت و جزء به جزء تجزیه می کرد و همیشه به ضرر خود حکم میداد. روی دیوار خم شده بود و مانند صد بار پیش از آن به خود می گفت که خود نتوانسته بود درد کشیدن زنش را تحمل کند نه اینکه زنش از تحمل درد خود عاجز شده بوده باشد. راست است که یک بار در اوایل بیماری زنش از پا درآمده، گفته بود دلش می خواهد بمیرد چون دیگر طاقت تحمل ندارد. اما آن شدت کشش اعصاب بود. بعد ها برای آرتور همان تحمل و صبر زنش بود که بیش از هر چیز طاقت فرسا شده بود. می کوشید از درد خود بگریزد نه از درد زنش، و در مرحله آخر زنش یا کاملا یا تا حدی حدس زد که آرتور چه می خواست به او بخوراند. اما ترسیده بود که سؤال کند. آخر یک زن مگر می تواند باز هم با مردی زندگی کند که از او پرسیده است آیا می خواهد مسمومش کند یا نه. اگر آن مرد را دوست دارد و از زندگی خسته شده است مگر آسانتر آن نیست که شیر داغ حاوی سم را بنوشد و بخوابد. اما آرتور هرگز نتوانست بفهمد که آیا ترس زنش بدتر بود یا دردی که می کشید و نیز هرگز نمی توانست بفهمد که آیا زنش هر گونه حیاتی را به مرگی ترجیح