بعد پشت پلید پیر خود را گرداند و بالاتر رفت.
مسئله فقط این نبود که پول نداشت _ دیگر آنچه را خانه خود می خواند نیز نداشت _و آن جایی بود که او را از دید کسانی که او را می شناختند پناه می داد. دلش برای خانم پورو یس و چای آوردنش تنگ شده بود. روزهای هفته را با آمد و رفت او میشمرد: هر بار که دست به در می زد روزها آرام آرام به سوی نهایت، به سوی نابودی، عفو، مجازات یا صلح پیش می رفتند. دلش برای کتاب «دیوید کاپرفیلد» و «دکان عجائب» تنگ شده بود. دیگر نمی توانست احساس رحم خود را متوجه رنجهای تصوری دیوید یا معشوقه او نل کند. چون احساس رحم او در حرکت بود و بسیاری چیزها آن را به خود جلب می کردند؛ گویی تعداد موشهایی که باید می کشت خیلی زیاد شده بودند، و او خود یکی از آن موشها بود.
به قیافه عمومی کسانی که میل به انتحار در رودخانه دارند روی کناره تکیه کرد و در ذهن مشغول رسیدگی به جزئیات شد. می خواست تا سر حد امکان از مزاحمت بپرهیزد. اکنون که خشم او فرو نشسته بود تأسف می خورد که چرا آن فنجان چای زهر آلود را نخورده است؛ نمی خواست آدم بی گناهی را دچار منظره مرگت زشت ناشی از آن کند. و انتحارهایی که زشت نبودند انگشت شمار بودند. قتل بی نهایت با شکوه تر بود چون هدف قاتل آن بود که به کسی یکه نزند. اصلا هر قاتلی بی نهایت زحمت به خود میداد که قتل آرام و صلح آمیز و خوش باشد. اندیشید که اگر پول با خود داشت چقدر کارها آسان می شد.
البته می توانست به بانک برود تا پلیس او را بگیرد. احتمال می رفت که در آن صورت او را به دار بیاویزند. اما تصور این که به گناه قتلی که مرتکب نشده بود او را به دار بیاویزند. باز هم می توانست خشم او را برانگیزد.
اگر خودش را می کشت بایست به علت جنایتی می بود که خود مرتکب آن شده باشد. مفهوم بدوی و لایزال عدالت گریبانش را گرفته بود. می خواست با جامعه بسازد: همه عمر خواسته بود با
مسئله فقط این نبود که پول نداشت _ دیگر آنچه را خانه خود می خواند نیز نداشت _و آن جایی بود که او را از دید کسانی که او را می شناختند پناه می داد. دلش برای خانم پورو یس و چای آوردنش تنگ شده بود. روزهای هفته را با آمد و رفت او میشمرد: هر بار که دست به در می زد روزها آرام آرام به سوی نهایت، به سوی نابودی، عفو، مجازات یا صلح پیش می رفتند. دلش برای کتاب «دیوید کاپرفیلد» و «دکان عجائب» تنگ شده بود. دیگر نمی توانست احساس رحم خود را متوجه رنجهای تصوری دیوید یا معشوقه او نل کند. چون احساس رحم او در حرکت بود و بسیاری چیزها آن را به خود جلب می کردند؛ گویی تعداد موشهایی که باید می کشت خیلی زیاد شده بودند، و او خود یکی از آن موشها بود.
به قیافه عمومی کسانی که میل به انتحار در رودخانه دارند روی کناره تکیه کرد و در ذهن مشغول رسیدگی به جزئیات شد. می خواست تا سر حد امکان از مزاحمت بپرهیزد. اکنون که خشم او فرو نشسته بود تأسف می خورد که چرا آن فنجان چای زهر آلود را نخورده است؛ نمی خواست آدم بی گناهی را دچار منظره مرگت زشت ناشی از آن کند. و انتحارهایی که زشت نبودند انگشت شمار بودند. قتل بی نهایت با شکوه تر بود چون هدف قاتل آن بود که به کسی یکه نزند. اصلا هر قاتلی بی نهایت زحمت به خود میداد که قتل آرام و صلح آمیز و خوش باشد. اندیشید که اگر پول با خود داشت چقدر کارها آسان می شد.
البته می توانست به بانک برود تا پلیس او را بگیرد. احتمال می رفت که در آن صورت او را به دار بیاویزند. اما تصور این که به گناه قتلی که مرتکب نشده بود او را به دار بیاویزند. باز هم می توانست خشم او را برانگیزد.
اگر خودش را می کشت بایست به علت جنایتی می بود که خود مرتکب آن شده باشد. مفهوم بدوی و لایزال عدالت گریبانش را گرفته بود. می خواست با جامعه بسازد: همه عمر خواسته بود با