نام کتاب: وزارت ترس
با قدم پست نگهبانی درست نمی کرد. مثل تقلیدی بود از تشییع جنازة دولتی اما این هم یک تشییع جنازه دولتی بود. برگهای زرد سوخته از پارک به میان جاده می ریختند و باد آنها را پیش می برد. نوشندگان از میخانه ها بیرون می آمدند و کالاه از سر بر می داشتند. هنری گفت : «بهش گفتم این کار را نکند...» و باد صدای پاها را به سویشان آورد. مثل آن بود که دوریس را به مردمی سپرده باشند که پیش از آن هرگز از آن ایشان نبود. و هنری ناگهان گفت: «ببخش مرا. رفیق.» و دنبال زنش راه افتاد. کلاه خودش را بر نداشته بود. مو یش رو به سفیدی می رفت. به دویدن پرداخت تا مبادا از همه عقب بماند. به زن و دسته اش می پیوست. آرتور رو تنها ماند. پولش را در جیبش شمرد و دید چندان پولی ندارد.

صفحه 100 از 279