نام کتاب: وداع با اسلحه
دادم. صدای باز شدن در را شنیدم و نگاه کردم. یک پرستار بود. جوان و خوشگل به نظر می رسید.
گفتم: «صبح بخیر.»
گفت: «صبح شما بخیر.» رو به سوی تخت خواب آمد. «ما هنوز نتونسته ایم دکتر رو پیدا کنیم. رفته دریاچه کومو. هیچ کس اطلاع نداشت که مریض میآد. به هرجهت، شما چتونه؟»
زخمی شده ام. رونها و پاها و سرم صدمه دیده.» | اسم تون چیه؟ » هنری. فردریک هنری.» | «من حالا شمارو میشورم. ولی به پانسمان دست نمی تونیم بزنیم تا خود دکتر بیاد.»
میس بارکلی اینجاست؟» | «نه. کسی به این اسم اینجا نداریم.» «این زنی که وقتی من آمدم گریه کرد کی بود؟» |
پرستار خندید. «خانم واکر رو میگین. شب کار بود، خوابیده بود. انتظار کسی رو نداشت.» |
همچنان که باهم حرف می زدیم، پرستار لباس های مرا می کند، و وقتی که من لخت شدم، و فقط تنزیب ها را به پاهایم داشتم، مرا شست. خیلی نرم و آرام شست. از شست و شو خوشم می آمد. مقداری تنزیب دور سرم بسته بودند، او دور و بر آن را هم شست.
کجا زخمی شدین؟ » در ایسونزه، شمال پلاوا» اونجا کجاست؟ » شمال گوریزیا.»

صفحه 99 از 395