شده نوشته اند.)
زن کاغذها را برداشت و از پشت عینکش به آنها نگاه کرد. سه کاغذ بود که آن ها را تا کرده بودند. گفت: «من نمیدونم چه کار باید بکنم. من که ایتالیایی نمی تونم بخونم. بدون دستور دکتر هیچ کاری نمی تونم بکنم.» شروع کرد به گریه کردن و کاغذها را در جیب رو پوشش گذاشت. با گریه پرسید: «شما آمریکایی هستین؟»
«آره. خواهش می کنم کاغذها رو بذارین روی میز پهلوی تخت خواب.» توی اتاق تاریک و خنک بود. همچنان که روی تخت خواب خوابیده بودم، آیینه بزرگی در سوی دیگر اتاق می دیدم، ولی نمی دیدم عکس چه چیزهایی در آن افتاده است. دربان کنار تخت خواب ایستاده بود. چهره خوبی داشت و خیلی مهربان بود.
به او گفتم: «تو می تونی بری.» به پرستار هم گفتم: «شما هم می تونین برین. اسم شما چیه؟»
خانم واکر» می تونین تشریف ببرین، خانم واکر! من خیال دارم بخوابم.» |
در اتاق تنها بودم. خنک بود و بوی بیمارستان نمی داد. تشک قرص و راحت بود، و من بی حرکت خوابیده بودم. مشکل نفس می کشیدم و خوشحال بودم که احساس می کردم درد دارد کم می شود. پس از مدتی تشنه شدم و دکمه زنگ را به سر یک سیم کنار تخت خواب پیدا کردم و زنگ زدم، ولی کسی نیامد. به خواب رفتم.
هنگامی که بیدار شدم به اطراف نگاه کردم. آفتاب از لای کرکره ها به درون می تابید. گنجه بزرگ، دیوارهای برهنه و دو صندلی را دیدم. پاهایم لای تنزیب های کثیف، راست به تخت خواب چسبیده بود. مواظب بودم آنها را تکان ندهم. تشنه بودم، دستم را دراز کردم و دکمه زنگ را فشار
زن کاغذها را برداشت و از پشت عینکش به آنها نگاه کرد. سه کاغذ بود که آن ها را تا کرده بودند. گفت: «من نمیدونم چه کار باید بکنم. من که ایتالیایی نمی تونم بخونم. بدون دستور دکتر هیچ کاری نمی تونم بکنم.» شروع کرد به گریه کردن و کاغذها را در جیب رو پوشش گذاشت. با گریه پرسید: «شما آمریکایی هستین؟»
«آره. خواهش می کنم کاغذها رو بذارین روی میز پهلوی تخت خواب.» توی اتاق تاریک و خنک بود. همچنان که روی تخت خواب خوابیده بودم، آیینه بزرگی در سوی دیگر اتاق می دیدم، ولی نمی دیدم عکس چه چیزهایی در آن افتاده است. دربان کنار تخت خواب ایستاده بود. چهره خوبی داشت و خیلی مهربان بود.
به او گفتم: «تو می تونی بری.» به پرستار هم گفتم: «شما هم می تونین برین. اسم شما چیه؟»
خانم واکر» می تونین تشریف ببرین، خانم واکر! من خیال دارم بخوابم.» |
در اتاق تنها بودم. خنک بود و بوی بیمارستان نمی داد. تشک قرص و راحت بود، و من بی حرکت خوابیده بودم. مشکل نفس می کشیدم و خوشحال بودم که احساس می کردم درد دارد کم می شود. پس از مدتی تشنه شدم و دکمه زنگ را به سر یک سیم کنار تخت خواب پیدا کردم و زنگ زدم، ولی کسی نیامد. به خواب رفتم.
هنگامی که بیدار شدم به اطراف نگاه کردم. آفتاب از لای کرکره ها به درون می تابید. گنجه بزرگ، دیوارهای برهنه و دو صندلی را دیدم. پاهایم لای تنزیب های کثیف، راست به تخت خواب چسبیده بود. مواظب بودم آنها را تکان ندهم. تشنه بودم، دستم را دراز کردم و دکمه زنگ را فشار