نام کتاب: وداع با اسلحه
«یه اتاقی هرجا هست به اینها نشون بدین که منو اونجا بخوابونند.»
گفت: «والا نمی دونم. ما هنوز مریض نمی پذیریم. من که نمی تونم شما رو تو هر اتاقی شد بذارم.»
گفتم: «هر اتاقی شد خوبه.» بعد به ایتالیایی به دربان گفتم: «برو به اتاق خالی پیدا کن.»
باربر گفت: «همه اتاقها خالیه. شما اولین مریض شون هستین.» کلاهش را به دست گرفته بود و به پرستار مسن نگاه می کرد.
محض رضای خدا منو به یه اتاقی ببرین.» با خم شدن پاهایم، باز درد آمده بود و احساس میکردم که تا مغز استخوانم تیر می کشد. دربان از در به داخل رفت. زن مو خاکستری هم او را دنبال کرد. بعد دربان با شتاب برگشت و گفت: «دنبال من بیاین.» مرا از یک راهرو دراز گذراندند و به اتاقی بردند که کرکره هایش بسته بود. اتاق بوی اثاثه نو می داد. یک تخت خواب و یک گنجه بزرگ آینه دار در آن بود. مرا روی تخت خواب خواباندند.
زن گفت: «ملافه ها رو نمی تونم پهن کنم. چون تو یه جایی ست که درش قفله.» |
من با او حرف نزدم. به دریان گفتم: «تو جیب من پول هست. توی این جیبم که دگمه هاش بسته ست.» دربان پول را درآورد. دو مأمور آمبولانس پهلوی تخت خواب ایستاده بودند و کلاه شان را در دست داشتند.
به هرکدومشون پنج لیر بده، پنج لیر هم خودت بردار. مدارک من توی اون جیب دیگه ست. بردار بده به پرستار.» |
مأموران سلام دادند و گفتند: «متشکر.» گفتم: «خداحافظ. خیلی متشکرم.» دوباره سلام دادند و بیرون رفتند.
به پرستار گفتم: «تو اون کاغذها وضعیت من و معالجاتی رو که تا حالا

صفحه 97 از 395