نام کتاب: وداع با اسلحه
صورتم می خورد بوی تند سیر و شراب قرمز میداد.
مرد دیگر گفت: «یواش بگیر.» «مادرقحبه کی یواش نگرفته؟» مردی که پایم را گرفته بود تکرار کرد: «یواش بگیر میگم.»
دیدم که در آسانسور بسته شد، چفتش روی هم افتاد و دربان دکمه طبقه چهارم را فشار داد. دربان چهره نگرانی داشت. آسانسور آهسته بالا رفت.
از مردی که سیر خورده بود پرسیدم: «سنگینه؟»
گفت: «چیزی نیس.) خرخر می کرد و از صورتش عرق بیرون می زد. آسانسور یکنواخت بالا رفت و ایستاد. مردی که پایم را گرفته بود در را باز کرد و قدم بیرون گذاشت. وارد بالکونی شدیم. چندین در با دستگیره های برنجی دیده می شد. مردی که پایم را گرفته بود دکمه زنگی را فشار داد. صدای زنگ را از توی ساختمان شنیدیم. کسی نیامد. بعد دربان از پلکان بالا آمد.
مأموران آمبولانس پرسیدند: «پس کجا هستند؟»| دربان گفت: «نمی دونم. پایین می خوابند.» یه نفر رو صدا کن دیگه.»
دربان زنگ زد، بعد در را کوبید، بعد در را باز کرد و به درون رفت. وقتی که برگشت زن مسنی که عینک به چشم داشت همراهش بود. . موهای زن شل و نیمه آویخته بود و لباس پرستاری به تن داشت.
گفت: «من نمی فهمم. من ایتالیایی نمی فهمم.» گفتم: «من انگلیسی بلدم. می خوان منو یه جایی بخوابونند.» |
هیچ کدام از اتاق ها آماده نیست. ما منتظر هیچ مریضی نبودیم.» موهایش را بالا زد و با چشم های نزدیک بین به من خیره شد.

صفحه 96 از 395