فصل سیزدهم
صبح زود وارد میلان شدیم و ما را در بارانداز پایین آوردند. یک آمبولانس مرا به بیمارستان امریکایی برد. توی آمبولانس، روی برانکار خوابیده بودم، نمی توانستم تشخیص بدهم که از کدام قسمت شهر داریم میگذریم، ولی هنگامی که برانکار را پایین آوردند جای بازار مانندی را دیدم و یک مغازه نوشابه فروشی باز بود و دختری زباله ها را به بیرون جاروب می کرد. خیابان را آب پاشی می کردند و بوی صبح زود می آمد. برانکار را زمین گذاشتند و به درون رفتند. دربان هم با آنها بیرون آمد. سبیل جوگندمی داشت، کلاه دربانها را به سر گذاشته بود و پیراهن آستین دار تنش بود. برانکار توی آسانسور نمی رفت و آنها باهم شور کردند که بهتر است مرا از برانکار بلند کنند و با آسانسور بالا ببرند یا این که برانکار را از راه پلکان ببرند. به مشاوره آنها گوش دادم. تصمیم گرفتند مرا با آسانسور ببرند. مرا از برانکار بلند کردند. گفتم: «یواش، خیلی آروم.»
توی آسانسور جای مان تنگ بود و پایم که خم شد دردش خیلی شدید شد. گفتم: «پاهام رو راست کنین.»
نمیشه سرکار. جا نیس.» مردی که این را گفت دستش را دور تنه من انداخته بود و من دستم را به دور گردنش انداخته بودم. نفسش که به
صبح زود وارد میلان شدیم و ما را در بارانداز پایین آوردند. یک آمبولانس مرا به بیمارستان امریکایی برد. توی آمبولانس، روی برانکار خوابیده بودم، نمی توانستم تشخیص بدهم که از کدام قسمت شهر داریم میگذریم، ولی هنگامی که برانکار را پایین آوردند جای بازار مانندی را دیدم و یک مغازه نوشابه فروشی باز بود و دختری زباله ها را به بیرون جاروب می کرد. خیابان را آب پاشی می کردند و بوی صبح زود می آمد. برانکار را زمین گذاشتند و به درون رفتند. دربان هم با آنها بیرون آمد. سبیل جوگندمی داشت، کلاه دربانها را به سر گذاشته بود و پیراهن آستین دار تنش بود. برانکار توی آسانسور نمی رفت و آنها باهم شور کردند که بهتر است مرا از برانکار بلند کنند و با آسانسور بالا ببرند یا این که برانکار را از راه پلکان ببرند. به مشاوره آنها گوش دادم. تصمیم گرفتند مرا با آسانسور ببرند. مرا از برانکار بلند کردند. گفتم: «یواش، خیلی آروم.»
توی آسانسور جای مان تنگ بود و پایم که خم شد دردش خیلی شدید شد. گفتم: «پاهام رو راست کنین.»
نمیشه سرکار. جا نیس.» مردی که این را گفت دستش را دور تنه من انداخته بود و من دستم را به دور گردنش انداخته بودم. نفسش که به