چه طوری؟ خیلی خوبه، آره؟ میری تو یک شهر بزرگ زندگی می کنی، رفیق انگلیسیت هم هست که بغلت بخوابه. چرا من زخمی نمی شم؟ گفتم شاید هم بشی. سرگرد گفت ما باید بریم. اینجا هی مشروب می خوریم، سر و صدا راه میندازیم، مزاحم فدریکو می شیم. نرین. چرا؟ باید بریم خداحافظ، به سلامت. خیلی چیزها. قربان تو. قربان تو. قربان تو. زود برگرد. رینالدی مرا بوسید. بوی لیسول میدی. خداحافظ جونم. خداحافظ. خیلی چیزها. سرگرد روی شانه ام زد. با توک پا بیرون رفتند. من دیدم کاملا مستم، ولی به خواب رفتم.
صبح روز بعد به سوی میلان حرکت کردیم و چهل و هشت ساعت بعد رسیدیم. سفر بدی بود. مدت درازی ما را در این سوی مستر روی خط معطل کردند و بچه ها می آمدند سرک می کشیدند. من پسرکی را صدا کردم که یک بطری کنیاک برایم بگیرد. ولی برگشت و گفت که فقط گراپا گیر آورده. گفتم همان را بگیرد، وقتی که آورد بقیه پول را به خودش دادم و خودم و آن مردی که پهلویم خوابیده بود مست کردیم و خوابیدیم تا این که از ویچنزا گذشتیم و آنجا من بیدار شدم و از خوابیدن روی کف واگون حالم خیلی بد شده بود. ولی اشکالی نداشت، چون مردی که آن طرف خوابیده بود، تاکنون چندین بار از کف واگون خوابیدن حالش بد شده بود. بعد فکر کردم که دیگر از تشنگی طاقت ندارم. بیرون ورونا سربازی را که داشت پهلوی قطار به بالا و پایین قدم می زد صدا کردم و او کمی آب برایم آورد. گئورگتی را هم که با من مست کرده بود بیدار کردم و آب به او تعارف کردم. گفت آب را روی شانه اش بپاشم و دوباره به خواب رفت. سرباز پول خردی را که دادم نگرفت و یک پرتقال گوشتی برایم آورد. آن را مکیدم و تفاله اش را تف کردم و سرباز را تماشا کردم که بیرون کنار یک واگون باری به بالا و پایین قدم می زد و بعد از مدتی قطار تکانی خورد و راه افتاد.
صبح روز بعد به سوی میلان حرکت کردیم و چهل و هشت ساعت بعد رسیدیم. سفر بدی بود. مدت درازی ما را در این سوی مستر روی خط معطل کردند و بچه ها می آمدند سرک می کشیدند. من پسرکی را صدا کردم که یک بطری کنیاک برایم بگیرد. ولی برگشت و گفت که فقط گراپا گیر آورده. گفتم همان را بگیرد، وقتی که آورد بقیه پول را به خودش دادم و خودم و آن مردی که پهلویم خوابیده بود مست کردیم و خوابیدیم تا این که از ویچنزا گذشتیم و آنجا من بیدار شدم و از خوابیدن روی کف واگون حالم خیلی بد شده بود. ولی اشکالی نداشت، چون مردی که آن طرف خوابیده بود، تاکنون چندین بار از کف واگون خوابیدن حالش بد شده بود. بعد فکر کردم که دیگر از تشنگی طاقت ندارم. بیرون ورونا سربازی را که داشت پهلوی قطار به بالا و پایین قدم می زد صدا کردم و او کمی آب برایم آورد. گئورگتی را هم که با من مست کرده بود بیدار کردم و آب به او تعارف کردم. گفت آب را روی شانه اش بپاشم و دوباره به خواب رفت. سرباز پول خردی را که دادم نگرفت و یک پرتقال گوشتی برایم آورد. آن را مکیدم و تفاله اش را تف کردم و سرباز را تماشا کردم که بیرون کنار یک واگون باری به بالا و پایین قدم می زد و بعد از مدتی قطار تکانی خورد و راه افتاد.