نه، میلان. سرگرد گفت میری میلان، کریستال پالاس، کووا، کامپاری، بینی، گالریا. چه اقبالی داری. گفتم میرم گران ایتالیا که از ژرژ پول قرض بگیرم. رینالدی گفت برو اسکالا. میری اسکالا. گفتم هرشب. سرگرد گفت، هر شب پولت نمیرسه. بلیطش خیلی گرونه. گفتم برات رؤیت از حساب پدر بزرگم میکشم. چی میکشی؟ برات رؤیت، یعنی همین که دید یا باید پولو بپردازه یا بره زندان. مستر کانینگهام رئیس بانک می برتش. من زندگی ام با همین برات ها میچرخه. ببینم، به پدربزرگ میتونه به نوه وطن پرست رو که داره در راه بقای ایتالیا جانش رو فدا می کنه، بندازه زندان؟ رینالدی گفت زنده باد گاریبالدی امریکایی. گفتم زنده باد برات. سرگرد گفت ما نباید سر و صدا کنیم. تا حالا چند بار از ما خواسته اند که سر و صدا نکنیم. راستی فردا میری، فدریکو؟ رینالدی گفت میگم می ره بیمارستان امریکایی دیگه. پیش پرستارهای خوشگل، نه از این پرستارهای ریشوی بیمارستان صحرایی. سرگرد گفت بله، بله، می دونم میره بیمارستان امریکایی. من گفتم ریش پرستارها برای من اشکالی نداره. هرکی میخواد ریش بذاره، بذاره. جناب سرگرد تو چرا ریش نمیذاری؟ آخه تو ماسک ضدگاز نمیره. چرا خوبم میره. همه چی تو ماسک میره. من یه دفعه توی ماسک قی کردم. رینالدی گفت این قدر بلند حرف نزن عزیزم، میدونیم که جبهه بوده ای. تو چه بچه ماهی هستی. خدایا روزهایی که تو نیستی من چه کار کنم؟ سرگرد گفت ما باید بریم. دیگه داریم وارد احساسات می شیم. گوش کن یه خبر خوبی برات دارم. دختر انگلیسی تو. میدونی؟ همون دختر انگلیسی که هرشب بیمارستان انگلیسی ها دیدنش می رفتیها. اون هم می ره میلان. خودش با یکی دیگه، می رن بیمارستان امریکایی. من امروز با رئیس شون صحبت کردم. در جبهه اینجا خیلی زن دارند. عده ای را پس می فرستند. با این خبر