نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل یازدهم
وقتی کشیش آمد، غروب بود. سوپ را آورده بودند و پس از آن کاسه ها را برده بودند و من خوابیده بودم و به ردیف تخت خواب ها و بیرون پنجره، به تاج درخت ها که با نسیم شبانه کمی تکان می خورد، نگاه میکردم. نسیم از پنجره به درون می آمد و غروب را خنک تر می کرد. مگس ها اکنون روی سقف و حباب های چراغ برق، که از سیم ها آویزان بود، نشسته بودند. شبها، فقط هنگامی که کسی را به درون می آوردند یا کاری انجام می دادند، چراغها را روشن می کردند. چون تاریکی پس از غروب می آمد، و همچنان می ماند، خودم را خیلی بچه احساس می کردم. مثل این بود که پس از شام، زود آدم را بخوابانند. بهیار از راه میان تخت خواب ها آمد و ایستاد. یک نفر با او بود. کشیش بود. کوچک اندام و سبزه رو بود و دستپاچه آنجا ایستاده بود.
پرسید: «حال شما چطوره؟» چند بسته را پای تخت خواب روی زمین گذاشت.
خوبم، پدر.)
روی همان صندلی که برای رینالدی آورده بودند نشست و با دستپاچگی به بیرون پنجره نگاه کرد. متوجه شدم که چهره اش خیلی خسته است.

صفحه 82 از 395