نام کتاب: وداع با اسلحه
گفت: «تنها کاری بود که می شد کرد. نتیجه عمل...) گفتم: «میل ندارم درباره ش صحبت کنم.» | من دلم می خواست شما رو به هتل تون برسونم.» «نه، متشکرم.» دکتر به آن سوی تالار رفت. من به سوی در اتاق رفتم. یکی از پرستارها گفت: «شما حالا حق ندارید بیاید تو.» گفتم: «چرا، حق دارم.»
هنوز حق ندارید بیاید تو.) گفتم: «تو برو بیرون. اون یکی هم همین طور.»
ولی پس از آن که آنها را بیرون کردم و در را بستم و چراغ را روشن کردم دیدم فایده ای ندارد. مثل این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم. کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک گفتم و زیر باران به هتل رفتم.

صفحه 395 از 395