نام کتاب: وداع با اسلحه
خواهش می کنم، خواهش می کنم نذار بمیره.
پرستار در را باز کرد و با انگشتش اشاره کرد که بیا. من دنبال او توی اتاق رفتم. هنگامی که داخل شدم، کاترین نگاه نکرد و من به پهلوی تخت خوابش رفتم. دکتر در پهلوی دیگر تخت خواب ایستاده بود. کاترین به من نگاه کرد و لبخند زد. من روی تخت خواب خم شدم و شروع به گریه کردم.
کاترین خیلی به نرمی گفت: «طفلک عزیزم.» رنگش خاکستری می نمود. گفتم: «تو حالت خوبه کت. حالت خوب میشه.» گفت: «من می میرم.» بعد مکث کرد و گفت: «بدم می آد.» دستش را گرفتم.
گفت: «به من دست نزن.» دستش را رها کردم. لبخند زد. «طفلک عزیزم. هرچه دلت میخواد به من دست بزن»
حالت خوب می شه کت. من میدونم حالت خوب میشه.» |
من می خواستم یه کاغذی برات بنویسم که اگه طوری شد داشته باشی، ولی ننوشتم.»
می خوای یک کشیش یا چیزی بیارم تو را ببینه؟» گفت: «فقط تو را میخوام.» و کمی بعد: «من نمی ترسم. فقط بدم می آد.» دکتر گفت: «شما نباید این قد حرف بزنید.» کاترین گفت: «خیلی خوب.» «کت، می خوای یک کاری برات بکنم؟ چیزی می خوای برات بیارم؟ »
کاترین لبخند زد: «نه.» و کمی بعد: «کارهای خودمون رو که با یک زن دیگه نمی کنی، یا همون حرف ها رو بهش نمی زنی؟»
«هرگز» گرچه می خوام با زنها باشی.»

صفحه 393 از 395