نام کتاب: وداع با اسلحه
که آنها بیرون رفتند. من یک آبجو دیگر نوشیدم. اکنون توده ای از زیر فنجان جلو من بود. مرد روبه روی من عینکش را برداشته بود، آن را توی قابش گذاشته بود و روزنامه اش را تا کرده بود و آن را در جیبش گذاشته بود؛ لیوان لیکورش را در دست داشت و به اتاق نگاه می کرد. ناگهان دانستم که باید برگردم. پیش خدمت را صدا کردم، حساب را پرداختم، بارانیم را پوشیدم، کلاهم را به سر گذاشتم و از در بیرون رفتم. زیر باران به سوی بیمارستان رفتم.
بالا، پرستار را دیدم که از راهرو میگذشت.
گفت: «همین حالا پی شما به هتل تلفن کردم.» چیزی درون من فرو ریخت.
چی شده؟» خانم خون ریزی کرده اند.» می تونم برم تو؟» | نه. هنوز نه، دکتر پهلوشه.» خطرناکه؟»
خیلی خطرناکه.» پرستار توی اتاق رفت و در را بست. من بیرون در راهرو نشستم. ته دلم خالی بود. فکر نمی کردم. نمی توانستم فکر کنم. می دانستم که کاترین دارد می میرد. دعا کردم که نمیرد. نذار بمیره. ای خدا، خواهش میکنم نذار بمیره. اگه نذاری بمیره هرکاری بخوای برات می کنم. خداجون نذار بمیره. خواهش میکنم، خواهش می کنم. خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش میکنم، خدا جون نذار بمیره. خواهش می کنم نذار بمیره، ای خدا، خواهش میکنم یه کاری کن که نمیره. اگه نذاری بمیره، هرچی بگی می کنم. بچه رو که گرفتی، ولی این رو نذار بمیره... اشکالی نداشت، ولی نذار بمیره خداجون، خواهش می کنم،

صفحه 392 از 395