گفتم: «امروز ظهر شوکروت خوردم.»
گفت: «درسته. درسته. امروز ظهر شما شوکروت میل کردین.» پیش خدمت عاقل مردی بود که کله طاسی داشت و مویش را صاف رویش خوابانده بود. چهره مهربانی داشت.
چی میل دارین؟ گوشت خوک و تخم مرغ یا تخم مرغ و پنیر؟» گفتم: «گوشت خوک و تخم مرغ با آبجو.
نیم پیمانه کم رنگ؟»| گفتم: «آره.» | گفت: «یادم آمد. امروز ظهر هم شما نیم پیمانه کم رنگ میل کردین.»
گوشت خوک و تخم مرغ را خوردم و آبجو را نوشیدم. گوشت خوک و تخم مرغ توی یک بشقاب گرد بود . گوشت زیر بود و تخم مرغ رو. خیلی داغ بود و در لقمه اول ناچار شدم برای خنک کردن دهنم یک جرعه آبجو بنوشم. گرسنه بودم و از پیش خدمت یک دست دیگر خواستم. چند لیوان آبجو نوشیدم. اصلا فکر نمی کردم، بلکه روزنامه مرد روبه رو را می خواندم. روزنامه درباره شکاف در جبهه انگلیس چیزهایی نوشته بود. پیر مرد همین که فهمید دارم روزنامه اش را می خوانم، روزنامه را تا کرد. فکر کردم پیش خدمت را برای یک روزنامه صدا کنم، ولی حواسم جمع نمی شد. درون کافه داغ بود و هوا بد بود. بیشتر آدم هایی که سر میزها بودند همدیگر را می شناختند. چندجا بازی ورق جریان داشت. پیش خدمتها مشغول بودند و از پیش خان مشروب سر میزها می آوردند. دو مرد وارد شدند و جایی برای نشستن پیدا نکردند. روبه روی میزی که من نشسته بودم ایستادند. من یک آبجو دیگر سفارش دادم. هنوز برای رفتن حاضر نبودم. زود بود که به بیمارستان برگردم. کوشیدم فکر نکنم و کاملا آرام باشم. آن دو نفر همانجا ایستادند، ولی کسی نمی رفت، این بود
گفت: «درسته. درسته. امروز ظهر شما شوکروت میل کردین.» پیش خدمت عاقل مردی بود که کله طاسی داشت و مویش را صاف رویش خوابانده بود. چهره مهربانی داشت.
چی میل دارین؟ گوشت خوک و تخم مرغ یا تخم مرغ و پنیر؟» گفتم: «گوشت خوک و تخم مرغ با آبجو.
نیم پیمانه کم رنگ؟»| گفتم: «آره.» | گفت: «یادم آمد. امروز ظهر هم شما نیم پیمانه کم رنگ میل کردین.»
گوشت خوک و تخم مرغ را خوردم و آبجو را نوشیدم. گوشت خوک و تخم مرغ توی یک بشقاب گرد بود . گوشت زیر بود و تخم مرغ رو. خیلی داغ بود و در لقمه اول ناچار شدم برای خنک کردن دهنم یک جرعه آبجو بنوشم. گرسنه بودم و از پیش خدمت یک دست دیگر خواستم. چند لیوان آبجو نوشیدم. اصلا فکر نمی کردم، بلکه روزنامه مرد روبه رو را می خواندم. روزنامه درباره شکاف در جبهه انگلیس چیزهایی نوشته بود. پیر مرد همین که فهمید دارم روزنامه اش را می خوانم، روزنامه را تا کرد. فکر کردم پیش خدمت را برای یک روزنامه صدا کنم، ولی حواسم جمع نمی شد. درون کافه داغ بود و هوا بد بود. بیشتر آدم هایی که سر میزها بودند همدیگر را می شناختند. چندجا بازی ورق جریان داشت. پیش خدمتها مشغول بودند و از پیش خان مشروب سر میزها می آوردند. دو مرد وارد شدند و جایی برای نشستن پیدا نکردند. روبه روی میزی که من نشسته بودم ایستادند. من یک آبجو دیگر سفارش دادم. هنوز برای رفتن حاضر نبودم. زود بود که به بیمارستان برگردم. کوشیدم فکر نکنم و کاملا آرام باشم. آن دو نفر همانجا ایستادند، ولی کسی نمی رفت، این بود