نام کتاب: وداع با اسلحه
ولی من کاری نکردم، جز این که یک فنجان آب روی کنده پاشیدم تا فنجان را خالی کنم که ویسکی در آن بریزم و بعد آب به آن اضافه کنم. فکر میکنم پاشیدن فنجان آب روی کنده سوزان، مورچه ها را فقط بخار داد.
همین طور در راهرو نشستم و منتظر شنیدن خبری از حال کاترین شدم. پرستار بیرون نیامد، این بود که به سوی در رفتم و خیلی نرم آن را باز کردم و به درون نگاه کردم. اول نمی توانستم ببینم، چون که در راهرو چراغ پرنوری روشن بود و توی اتاق تاریک بود. بعد دیدم که پرستار پهلوی کاترین نشسته و سر کاترین روی بالش بود و خودش زیر ملافه یک تراز پهن شده بود. پرستار انگشتش را روی لبهایش گذاشت، بعد برخاست و به سوی در آمد.
پرسیدم: «حالش چه طوره؟»
پرستار گفت: «حالش خوبه. شما برین شام تون رو بخورین، بعد اگر خواستین برگردین.»
من از راهرو گذشتم و بعد از پله ها پایین رفتم و از در بیمارستان بیرون رفتم. در خیابان تاریک توی باران به کافه رفتم. درون کافه با نور درخشانی روشن بود و عده زیادی سر میزها نشسته بودند. من جایی برای نشستن ندیدم. پیش خدمت به سوی من آمد و بارانی و کلاهم را گرفت و روبه روی مرد مسنی که داشت آبجو می خورد و روزنامه عصر را می خواند کنار میز جایی به من نشان داد. نشستم و از پیش خدمت پرسیدم که برنامه غذاشان چیست.
ماهیچه گوساله - ولی تمام شده.» چی دارید من بخورم؟» | گوشت خوک و تخم مرغ، تخم مرغ و پنیر، یا شوکروت.»

صفحه 390 از 395