نام کتاب: وداع با اسلحه
همین جهت دکتر آن قدر خسته می نمود. ولی پس چرا تو آن اتاق آن کارها را باش کردند؟ لابد تصور می کردند که حالا می آید و نفس میکشد. من دین نداشتم ولی می دانستم که باید بچه را غسل تعمید داد. ولی اگر هرگز نفس نکشیده باشد چه طور؟ نفس نکشید. هرگز زنده نبود. مگر توی شکم کاترین. بارها تکان خوردنش را آن تو احساس کرده بودم. اما یک هفته بود احساس نکرده بودم. شاید در تمام این مدت خفه شده بود. طفلک بی زبان. آرزو میکردم که من هم این طوری خفه شده بودم. نه، آرزو نمی کردم. ولی دیگر از دست این مرگ خلاص می شدم. حالا کاترین می میرد. آخرش همین است. می میری و نمی دانی موضوع چه بود. هرگز فرصت نمیکنی که بدانی. تو را می آورند. مقررات را به تو می گویند و اولین باری که زیر پایت را خالی دیدند تو را می کشند. یا این که مفت و بی خبر می کشند، مثل آیمو. یا این که مثل رینالدی دچار سیفلیست می کنند. ولی آخر می کشند. از این بابت خاطرجمع باش. همین قدر باش، آخر تو را خواهند کشت.
یک بار در اردوگاه گنده ای را در آتش گذاشتم و کنده پر از مورچه بود. همین که شروع به سوختن کرد، انبوه مورچه ها بیرون ریختند و اول به طرف وسط رفتند که آتش می سوخت؛ بعد برگشتند و به ته کنده فرار کردند. هنگامی که به قدر کافی در ته کنده جمع می شدند توی آتش می افتادند. بعضی ها در می رفتند، تن شان سوخته بود و له شده بودند و همین طور می رفتند و نمی دانستند کجا می روند، ولی بیشترشان به طرف آتش و بعد به ته کنده می رفتند و در انتهای خنک کننده جمع می شدند. سرانجام توی آتش می افتادند. یادم هست در آن موقع فکر کردم که این آخر دنیا است و فرصت خوبی است که آدم مسیح بشود و کنده را از آتش بردارد و بیرون بیندازد تا مورچه ها بتوانند خودشان را به زمین برسانند.

صفحه 389 از 395