نام کتاب: وداع با اسلحه
مدتی دکتر بیرون آمد.
حالش چه طوره؟» خوب. تماشا کردی؟» خسته می نمود. بخیه زدنتون رو دیدم. شکاف خیلی دراز به نظر می رسید.»
این طور فکر کردید؟» «بله. جاش صاف میشه؟» «اوه، آره.»
پس از مدتی تخت روان را بیرون آوردند و آن را خیلی تند در راهرو هل دادند و به سوی آسانسور بردند. من همراهش رفتم.
کاترین داشت ناله می کرد. پایین، او را در اتاقش روی تخت خواب گذاشتند. من روی صندلی پای تخت خواب نشستم. یک پرستار در اتاق بود. برخاستم و کنار رخت خواب ایستادم. اتاق تاریک بود. کاترین دستش را دراز کرد، گفت: «سلام، عزیزم.» صداش خیلی ضعیف و خسته بود.
سلام، جان دلم.» «بچه چی بود؟» پرستار گفت: «ش.... حرف نزنید.» پسر. بلند و درشت و سبزه.» |
حالش خوبه؟» | گفتم: «آره. خیلی خوبه.» دیدم که پرستار به طرز غریبی به من نگاه کرد.
کاترین گفت: «من خیلی خسته شدم. مثل آتش می سوزم. تو حالت خوبه عزیزم؟»
من خوبم. حرف نزن.»

صفحه 387 از 395