من احساسی نسبت به او نداشتم. به نظر نمی آمد که به من ربطی داشته باشد. هیچ احساس پدر بودن نکردم.
پرستار پرسید: «از پسرتون حظ نمی کنید؟» داشتند او را می شستند و در چیزی می پیچیدند. من صورت کوچک تیره و دست های تیره او را دیدم، ولی ندیدم که تکان بخورد و صدای گریه اش را نشنیدم. دکتر باز داشت با او ور می رفت. مضطرب می نمود.
گفتم: «چیزی نمونده بود مادرش رو بکشه.»| تقصیر این طفلک نیست. مگه شما پسر نمی خواستین؟» |
گفتم: «نه.» دکتر با او مشغول بود. او را از پاهایش بالا نگه داشت و سیلی زد. من منتظر دیدنش نشدم. رفتم بیرون توی سالن. اکنون می توانستم بروم تو و ببینم. از در داخل شدم و کمی در جایگاه جلوتر، پرستارهایی که روی نیمکت پشت میله نشسته بودند به من اشاره کردند که پیش آنها بروم. من سرم را تکان دادم. از همان جایی که بودم به قدر کافی می دیدم.
فکر کردم کاترین مرده است. مرده می نمود. چهره اش خیلی خاکستری بود - یعنی آن قسمتش که من میدیدم. پایین، زیر چراغ، دکتر داشت زخم بزرگ و دراز و لبه کلفت را که با انبر از هم باز شده بود بخیه می زد. دکتر دیگر داشت با ماسک گاز بیهوشی می داد. دو پرستار که ماسک داشتند ابزار به دست دکتر می دادند. صحنه به تصویری از شکنجه های قرون وسطی می مانست. همچنان که تماشا می کردم می دانستم که می توانستم تمام عمل را تماشا کنم ولی خوشحال بودم که تماشا نکرده بودم. فکر نمی کنم که می توانستم بریدنش را تماشا کنم، ولی تماشا می کردم که زخم با بخیه های سریع و ماهرانه مثل بخیه های پینه دوزها به هم می آمد و شکل برجستگی کلفتی می گرفت، و خوشحال بودم. هنگامی که زخم بسته شد من بیرون رفتم و وارد تالار شدم و دوباره به بالا و پایین قدم زدم. پس از
پرستار پرسید: «از پسرتون حظ نمی کنید؟» داشتند او را می شستند و در چیزی می پیچیدند. من صورت کوچک تیره و دست های تیره او را دیدم، ولی ندیدم که تکان بخورد و صدای گریه اش را نشنیدم. دکتر باز داشت با او ور می رفت. مضطرب می نمود.
گفتم: «چیزی نمونده بود مادرش رو بکشه.»| تقصیر این طفلک نیست. مگه شما پسر نمی خواستین؟» |
گفتم: «نه.» دکتر با او مشغول بود. او را از پاهایش بالا نگه داشت و سیلی زد. من منتظر دیدنش نشدم. رفتم بیرون توی سالن. اکنون می توانستم بروم تو و ببینم. از در داخل شدم و کمی در جایگاه جلوتر، پرستارهایی که روی نیمکت پشت میله نشسته بودند به من اشاره کردند که پیش آنها بروم. من سرم را تکان دادم. از همان جایی که بودم به قدر کافی می دیدم.
فکر کردم کاترین مرده است. مرده می نمود. چهره اش خیلی خاکستری بود - یعنی آن قسمتش که من میدیدم. پایین، زیر چراغ، دکتر داشت زخم بزرگ و دراز و لبه کلفت را که با انبر از هم باز شده بود بخیه می زد. دکتر دیگر داشت با ماسک گاز بیهوشی می داد. دو پرستار که ماسک داشتند ابزار به دست دکتر می دادند. صحنه به تصویری از شکنجه های قرون وسطی می مانست. همچنان که تماشا می کردم می دانستم که می توانستم تمام عمل را تماشا کنم ولی خوشحال بودم که تماشا نکرده بودم. فکر نمی کنم که می توانستم بریدنش را تماشا کنم، ولی تماشا می کردم که زخم با بخیه های سریع و ماهرانه مثل بخیه های پینه دوزها به هم می آمد و شکل برجستگی کلفتی می گرفت، و خوشحال بودم. هنگامی که زخم بسته شد من بیرون رفتم و وارد تالار شدم و دوباره به بالا و پایین قدم زدم. پس از