در نگاه کردم و آمفی تاتر کوچک و روشن اتاق عمل را دیدم.
یک پرستار به من گفت: «شما می تونید از اون در دیگر برید تو. تو اون اتاق بنشینید.» پشت یک میله، نیمکت هایی بود که بر میز سفید و چراغها مشرف بود. من به کاترین نگاه کردم. ماسک روی صورتش بود و اکنون آرام بود. تخت روان را به جلو راندند. من برگشتم و در راهرو قدم زدم. دو پرستار با شتاب به سوی درگاه راهرو می رفتند.
یکی گفت: «سزارینه. می خوان عمل سزارین بکنند.» |
آن دیگری خندید: «درست به موقع رسیدیم. شانس آوردیم، نه؟» از دری که به راهرو باز می شد داخل شدند.
یک پرستار دیگر آمد. او هم شتاب داشت. گفت: «شما از همین جا برید تو. همین جا برید تو.»
من بیرون می مونم.»
با شتاب به درون رفت. به بالا و پایین تالار قدم زدم. می ترسیدم بروم تو از پنجره به بیرون نگاه کردم. تاریک بود، ولی در نوری که از پنجره می آمد می دیدم که باران می آید. رفتم به آن سر راهرو، وارد اتاقی شدم و به نوشته های روی شیشه هایی که در یک قفسه شیشه ای بود نگاه کردم. بعد بیرون آمدم و در آن سالن خالی ایستادم و در اتاق عمل را تماشا کردم.
یک دکتر بیرون آمد و پرستاری دنبالش بود. چیزی را با هر دو دستش گرفته بود که به خرگوشی می مانست که تازه پوستش را کنده باشند، و با آن با شتاب از راهرو گذشت و از در دیگر داخل شد. من به سوی دری که او داخل شده بود رفتم و دیدم که آنها دارند با یک بچه نوزاد ور می روند. دکتر او را بلند کرد تا من ببینم. او را از پاهایش گرفت و به او سیلی زد.
حالش خوبه؟» عالیه. پنج کیلو وزنش می شه.»
یک پرستار به من گفت: «شما می تونید از اون در دیگر برید تو. تو اون اتاق بنشینید.» پشت یک میله، نیمکت هایی بود که بر میز سفید و چراغها مشرف بود. من به کاترین نگاه کردم. ماسک روی صورتش بود و اکنون آرام بود. تخت روان را به جلو راندند. من برگشتم و در راهرو قدم زدم. دو پرستار با شتاب به سوی درگاه راهرو می رفتند.
یکی گفت: «سزارینه. می خوان عمل سزارین بکنند.» |
آن دیگری خندید: «درست به موقع رسیدیم. شانس آوردیم، نه؟» از دری که به راهرو باز می شد داخل شدند.
یک پرستار دیگر آمد. او هم شتاب داشت. گفت: «شما از همین جا برید تو. همین جا برید تو.»
من بیرون می مونم.»
با شتاب به درون رفت. به بالا و پایین تالار قدم زدم. می ترسیدم بروم تو از پنجره به بیرون نگاه کردم. تاریک بود، ولی در نوری که از پنجره می آمد می دیدم که باران می آید. رفتم به آن سر راهرو، وارد اتاقی شدم و به نوشته های روی شیشه هایی که در یک قفسه شیشه ای بود نگاه کردم. بعد بیرون آمدم و در آن سالن خالی ایستادم و در اتاق عمل را تماشا کردم.
یک دکتر بیرون آمد و پرستاری دنبالش بود. چیزی را با هر دو دستش گرفته بود که به خرگوشی می مانست که تازه پوستش را کنده باشند، و با آن با شتاب از راهرو گذشت و از در دیگر داخل شد. من به سوی دری که او داخل شده بود رفتم و دیدم که آنها دارند با یک بچه نوزاد ور می روند. دکتر او را بلند کرد تا من ببینم. او را از پاهایش گرفت و به او سیلی زد.
حالش خوبه؟» عالیه. پنج کیلو وزنش می شه.»