نام کتاب: وداع با اسلحه
ولی اگه بمیرم چه طور؟» من نمیذارم.» زود بدش من. بده من!» بعد گفت: «من نمی میرم. خودم نمیذارم بمیرم.» البته نمی ذاری.» تو پهلوی من می مونی؟» | نه برای تماشا.» «نه، فقط برای این که اونجا باشی.» «آره، من تمام مدت اونجا می مونم.»
تو چه قدر با من مهربونی. آها، بدش من. کمی بیشتر بده. کار نمیکنه!»
من عقربه را روی درجه سه و بعد به چهار چرخاندم. آرزو می کردم که دکتر برگردد. از درجه های بالاتر از دو می ترسیدم.
سرانجام یک دکتر تازه با دو پرستار آمد تو و کاترین را بلند کردند و روی یک تخت روان گذاشتند و در راهرو راه افتادیم. تخت به سرعت از راهرو گذشت و وارد آسانسور شد. توی آسانسور همه مجبور شدیم کنار دیوار بایستیم تا جا بشویم؛ بعد بالا رفتیم. بعد در باز شد و باز تخت روی چرخهای لاستیکی از راهرو گذشت و به اتاق جراحی وارد شد. من دکتر را که کلاه و ماسک پوشیده بود نشناختم. یک دکتر و چند پرستار دیگر آنجا بودند.
کاترین گفت: «ترا خدا، باید یه چیزی به من بدن. باید یه چیزی به من بدن. آخ دکتر، این قدر بده که فایده داشته باشه!»
یکی از دکترها یک ماسک روی صورت کاترین گذاشت و من از میان

صفحه 384 از 395