نام کتاب: وداع با اسلحه
گوش نده، عزیزم. ترا خدا گریه نکن. به من گوش نده. من از بین رفته ام. طفلک شیرینم. من تو رو دوست دارم، دوباره خوب می شم. این دفعه خوب میشم. نمیتونن یه چیزی به من بدن؟ کاشکی می تونستند به چیزی به من بدن.» |
من یه کاری میکنم کار بکنه. تا آخر می چرخونمش.)
حالا بده من.»
عقربه را تا آخر چرخاندم و همچنان که کاترین سخت و عمیق نفس می کشید، دستش روی ماسک شل شد. من گاز را بستم و ماسک را برداشتم. کاترین از بیهوشی عمیقی به هوش آمد.
خیلی خوب، عزیزم. آخ تو چه قد با من مهربونی.» |
تو دل داشته باش، چون که من نمی تونم همیشه این کار رو بکنم. ممکنه تو رو بکشه.»
من دیگه دل ندارم، عزیزم. من از پا در اومده ام. منو از پا در آورده اند. حالا میفهمم.)
همه همین جورند.» ولی خیلی بده. این قد طولش میدن که آدم رو از پا دربیارند.» یک ساعت دیگه تموم میشه.» چه خوب عزیزم، من که نمی میرم، آره؟» | نه. قول میدم نمی میری.»
چون که نمی خوام بمیرم تو رو ول کنم، ولی این قدر ازش خسته میشم که حس میکنم دارم می میرم.»
«چه حرفیه. همه این جور حس می کنند.» گاهی می فهمم دارم می میرم.» | نمی میری. ممکن نیست بمیری.»

صفحه 383 از 395