دکتر گفت: «ایناها، شوهر شما.»
کاترین با صدای خیلی غریبی گفت: «اوه، عزیزم، من عالی ترین دکترهارو دارم، در این مدت عالی ترین حکایت ها رو برام نقل می کرد، هر وقت درد شروع می شد منو کاملا بی حس می کرد، خیلی عالیه، شما خیلی عالی هستین دکتر.»
گفتم: «تو مست شده ای؟» کاترین گفت: «می دونم. ولی تو نباید بگی. بده من. بده من.»
ماسک را چسبید و کوتاه و عمیق نفس کشید و تکان خورد، به طوری که دستگاه تنفس مصنوعی را به صدا درآورد. بعد نالۂ درازی کشید و دکتر دست چپش را دراز کرده و ماسک را برداشت.
کاترین گفت: «این یکی خیلی سخت بود.» صدایش خیلی غریب بود. من حالا دیگه نمی میرم، عزیزم. از مرگ گذشته ام. خوشحال نیستی
عزیزم؟»
دوباره نری طرفش.» نمی رم. گرچه ازش نمی ترسم. من نمی میرم، عزیزم.» |
دکتر گفت: «تو از این دیوونگی ها نخواهی کرد. نمی میری شوهرت رو تنها بذاری.»
«اوه، نه نمی میرم. من نمی خوام بمیرم. مردن حماقته. اومد. بده من.»
پس از مدتی دکتر گفت: «آقای هنری شما تشریف می برید بیرون، من یک معاینه می کنم.»|
کاترین گفت: «می خواد ببینه من چه کار می کنم، بعدش میتونی برگردی عزیزم، نیست دکتر؟»|
دکتر گفت: «بله. موقعش که شد می فرستم دنبالش.» از در بیرون رفتم و از راهرو گذشتم و به اتاقی که قرار بود پس از به دنیا
کاترین با صدای خیلی غریبی گفت: «اوه، عزیزم، من عالی ترین دکترهارو دارم، در این مدت عالی ترین حکایت ها رو برام نقل می کرد، هر وقت درد شروع می شد منو کاملا بی حس می کرد، خیلی عالیه، شما خیلی عالی هستین دکتر.»
گفتم: «تو مست شده ای؟» کاترین گفت: «می دونم. ولی تو نباید بگی. بده من. بده من.»
ماسک را چسبید و کوتاه و عمیق نفس کشید و تکان خورد، به طوری که دستگاه تنفس مصنوعی را به صدا درآورد. بعد نالۂ درازی کشید و دکتر دست چپش را دراز کرده و ماسک را برداشت.
کاترین گفت: «این یکی خیلی سخت بود.» صدایش خیلی غریب بود. من حالا دیگه نمی میرم، عزیزم. از مرگ گذشته ام. خوشحال نیستی
عزیزم؟»
دوباره نری طرفش.» نمی رم. گرچه ازش نمی ترسم. من نمی میرم، عزیزم.» |
دکتر گفت: «تو از این دیوونگی ها نخواهی کرد. نمی میری شوهرت رو تنها بذاری.»
«اوه، نه نمی میرم. من نمی خوام بمیرم. مردن حماقته. اومد. بده من.»
پس از مدتی دکتر گفت: «آقای هنری شما تشریف می برید بیرون، من یک معاینه می کنم.»|
کاترین گفت: «می خواد ببینه من چه کار می کنم، بعدش میتونی برگردی عزیزم، نیست دکتر؟»|
دکتر گفت: «بله. موقعش که شد می فرستم دنبالش.» از در بیرون رفتم و از راهرو گذشتم و به اتاقی که قرار بود پس از به دنیا