نام کتاب: وداع با اسلحه
«از وقت ناهار گذشته.»
هیچ چیز آماده ای ندارین؟ » می تونین شوکروت بخورین.» پس همون شوکروت و آبجو بیار» نیم پیمانه با تمام؟» نیم پیمانه آبجو کمرنگ.» پیش خدمت یک ظرف شوکروت آورد که یک تکه گوشت خوک روی آن بود و یک سوسیس لای کلم های داغی که در شراب خیسانده بودند پنهان بود. من آن را خوردم و آبجو را نوشیدم. سخت گرسنه بودم. آدم هایی را که سر میزهای کافه بودند میپاییدم. سر یک میز داشتند ورق بازی می کردند. دو نفر سر میز بغل دست من داشتند حرف می زدند و سیگار می کشیدند. کافه پر از دود بود. پشت آن پیش خانی که من رویش ناشتایی خورده بودم، اکنون سه نفر ایستاده بودند. یک پیرمرد، یک زن فربه سیاه پوش که پشت پیش خان نشسته بود و حساب همه چیزهایی را که سر میزها می بردند نگه می داشت، و پسری که پیش بند بسته بود. با خودم گفتم آن زن چند تا بچه زاییده و زایمانش چه طور بوده؟
شوکروت را که تمام کردم، به بیمارستان برگشتم. اکنون خیابان سراسر پاکیزه بود. ظرف های زباله بیرون نبود. هوا ابری بود، ولی خورشید می کوشید بیرون بیاید. با آسانسور بالا رفتم، قدم بیرون گذاشتم و از راهرو به اتاق کاترین که روپوش سفیدم را در آن گذاشته بودم رفتم. روپوش را پوشیدم و پشت گردنم سنجاق کردم. در آیینه نگاه کردم و دیدم شبیه یک دکتر قلابی ریشو شده ام. از راه تالار به اتاق زایمان رفتم. در بسته بود. در زدم، کسی جواب نداد. دسته را چرخاندم و داخل شدم. دکتر پهلوی کاترین نشسته بود. پرستار در آن سر اتاق مشغول کاری بود.

صفحه 378 از 395