نام کتاب: وداع با اسلحه
گفت: «به زودی یک چیزی می خورم.» |
کاترین گفت: «دکتر، شما هم باید یه چیزی بخورین. من خیلی متأسفم که این قدر طولش میدم. شوهرم نمی تونه این گاز رو به من بده؟ »
دکتر گفت: «اگر میل داشته باشید، چرا. شما روی درجه دو بچرخونیدش.» گفتم: «بله.» روی صفحه عقربه ای بود که با یک دسته می چرخید.
کاترین گفت: «حالا می خوام.» ماسک را محکم روی صورتش گرفت. من عقربه را روی درجه دو چرخاندم و هنگامی که کاترین ماسک را کنار گذاشت، آن را برگرداندم. دکتر خیلی لطف کرد که گذاشت من کاری انجام بدهم.
کاترین پرسید: «تو چرخوندیش. عزیزم؟» مچ دستم را نوازش کرد. البته.» تو چه قدر ماهی.» از تأثیر گاز کمی مست شده بود.
دکتر گفت: «من توی یک سینی تو اتاق مجاور غذا می خورم. هر وقت خواستید، می تونید مرا صدا کنید.» |
همچنان که زمان می گذشت، من او را می پاییدم که غذا می خورد، بعد پس از مدتی دیدم که دراز کشیده است و سیگار می کشد. کاترین داشت خیلی خسته می شد.
پرسید: «فکر میکنی بالاخره من این بچه رو به دنیا می آرم؟» | «آره، البته می آری.»
من تا اونجا که می تونم سعی می کنم. زور می زنم، ولی فایده نداره. اومد، بده من.» |
ساعت در بیرون رفتم و ناهار خوردم. چند نفری در کافه نشسته بودند و فنجان قهوه و استکان کیرش یا مارک روی میزشان بود. من سر میزی نشستم، از پیش خدمت پرسیدم: «خوردنی چی دارین؟»

صفحه 377 از 395