روی کلمه دکتر فشار آورد.
دکتر لبخند زد.
کاترین گفت: «باز هم می خوام.» لاستیک را محکم به صورتش چسباند و تند نفس کشید. صدای ناله خفیفی از او شنیدم. بعد ماسک را پس داد و لبخند زد.
گفت: «این از اون سختهاش بود، از اون خیلی سختها. نگران نباش عزیزم. تو برو بیرون، برو یه ناشتایی دیگه بخور.»
گفتم: «من می مونم.» |
ما حدود ساعت سه بعد از نیمه شب به بیمارستان رفته بودیم. هنگام ظهر، کاترین هنوز در اتاق زایمان بود. درد باز خفیف شده بود. کاترین خیلی خسته و وارفته می نمود، ولی هنوز خوشرو بود.
گفت: «من به درد نمی خورم عزیزم. چقدر متأسفم. فکر می کردم کار رو خیلی آسون تموم میکنم. حالا... یکی اومد...» دستش را برای ماسک دراز کرد و آن را روی صورتش گرفت. دکتر عقربه را چرخاند و او را پایید؛ کمی بعد درد تمام شد.
کاترین گفت: «زیاد نبود.» لبخند زد: «من بد جوری به این گاز عقیده پیدا کرده ام؛ این گاز خیلی عالیه.» |
گفتم: «مقداری برای خونه مون گیر می آریم.»
کاترین تند گفت: «یکی اومد.» دکتر عقربه را چرخاند و به ساعتش نگاه کرد.
پرسیدم: «حالا فاصله دردها چه قدره؟» در حدود یک دقیقه» شما ناهار نمی خورین؟»
دکتر لبخند زد.
کاترین گفت: «باز هم می خوام.» لاستیک را محکم به صورتش چسباند و تند نفس کشید. صدای ناله خفیفی از او شنیدم. بعد ماسک را پس داد و لبخند زد.
گفت: «این از اون سختهاش بود، از اون خیلی سختها. نگران نباش عزیزم. تو برو بیرون، برو یه ناشتایی دیگه بخور.»
گفتم: «من می مونم.» |
ما حدود ساعت سه بعد از نیمه شب به بیمارستان رفته بودیم. هنگام ظهر، کاترین هنوز در اتاق زایمان بود. درد باز خفیف شده بود. کاترین خیلی خسته و وارفته می نمود، ولی هنوز خوشرو بود.
گفت: «من به درد نمی خورم عزیزم. چقدر متأسفم. فکر می کردم کار رو خیلی آسون تموم میکنم. حالا... یکی اومد...» دستش را برای ماسک دراز کرد و آن را روی صورتش گرفت. دکتر عقربه را چرخاند و او را پایید؛ کمی بعد درد تمام شد.
کاترین گفت: «زیاد نبود.» لبخند زد: «من بد جوری به این گاز عقیده پیدا کرده ام؛ این گاز خیلی عالیه.» |
گفتم: «مقداری برای خونه مون گیر می آریم.»
کاترین تند گفت: «یکی اومد.» دکتر عقربه را چرخاند و به ساعتش نگاه کرد.
پرسیدم: «حالا فاصله دردها چه قدره؟» در حدود یک دقیقه» شما ناهار نمی خورین؟»