گفت: «همین پایین خیابون سر چارراه یک کافه هست. الان باید باز باشه.» |
بیرون هوا داشت روشن می شد. من در خیابان خلوت به سوی کافه رفتم. در ویترین چراغی روشن بود. رفتم تو و پشت پیش خان ایستادم و یک پیر مرد یک لیوان شراب سفید و یک کلوچه به من داد. کلوچه مال دیروز بود. من آن را در شراب فرو بردم و بعد یک فنجان قهوه نوشیدم.
پیرمرد پرسید: «این موقع اینجا چه کار می کنید؟ » «زنم تو بیمارستان سرزاست.» صحیح. انشالا مبارکه.» یک لیوان دیگه شراب به من بده.» |
از شیشه شراب ریخت و آن را پر پر کرد، به طوری که لپر زد و کمی روی پیش خان ریخت. من این لیوان را نوشیدم، پولش را دادم و بیرون رفتم. در سراسر خیابان، ظرف های زباله را از خانه ها بیرون گذاشته بودند، در انتظار مأمور جمع آوری. یک سگ داشت یکی از ظرفها را بو میکشید.
پرسیدم: «چی می خوای؟» توی ظرف نگاه کردم تا اگر چیزی هست برایش بیرون بیاورم؛ چیزی روی زباله ها نبود، جز تفاله قهوه و خاک و چند گل پلاسیده.
گفتم: «چیزی توش نیست، سگ.» سگ به آن دست خیابان رفت. من از پله ها بالا رفتم و وارد بیمارستان شدم و به طبقه ای که کاترین آنجا بود رفتم و در تالار به سوی اتاق او رفتم. در زدم. جوابی نیامد. در را باز کردم؛ اتاق خالی بود، و فقط کیف کاترین را روی یک صندلی گذاشته بودند و پیراهن خوابش از حلقه ای به دیوار آویخته بود. بیرون رفتم و در راهرو در جست و جوی کسی بودم که یک پرستار پیدا شد.
بیرون هوا داشت روشن می شد. من در خیابان خلوت به سوی کافه رفتم. در ویترین چراغی روشن بود. رفتم تو و پشت پیش خان ایستادم و یک پیر مرد یک لیوان شراب سفید و یک کلوچه به من داد. کلوچه مال دیروز بود. من آن را در شراب فرو بردم و بعد یک فنجان قهوه نوشیدم.
پیرمرد پرسید: «این موقع اینجا چه کار می کنید؟ » «زنم تو بیمارستان سرزاست.» صحیح. انشالا مبارکه.» یک لیوان دیگه شراب به من بده.» |
از شیشه شراب ریخت و آن را پر پر کرد، به طوری که لپر زد و کمی روی پیش خان ریخت. من این لیوان را نوشیدم، پولش را دادم و بیرون رفتم. در سراسر خیابان، ظرف های زباله را از خانه ها بیرون گذاشته بودند، در انتظار مأمور جمع آوری. یک سگ داشت یکی از ظرفها را بو میکشید.
پرسیدم: «چی می خوای؟» توی ظرف نگاه کردم تا اگر چیزی هست برایش بیرون بیاورم؛ چیزی روی زباله ها نبود، جز تفاله قهوه و خاک و چند گل پلاسیده.
گفتم: «چیزی توش نیست، سگ.» سگ به آن دست خیابان رفت. من از پله ها بالا رفتم و وارد بیمارستان شدم و به طبقه ای که کاترین آنجا بود رفتم و در تالار به سوی اتاق او رفتم. در زدم. جوابی نیامد. در را باز کردم؛ اتاق خالی بود، و فقط کیف کاترین را روی یک صندلی گذاشته بودند و پیراهن خوابش از حلقه ای به دیوار آویخته بود. بیرون رفتم و در راهرو در جست و جوی کسی بودم که یک پرستار پیدا شد.