نام کتاب: وداع با اسلحه
چه طوره؟»
حالا دیگه داره زود به زود میآد.» چهره اش درهم کشیده شد. بعد لبخند زد.
این یکی از اون حسابی هاش بود. پرستار، می خوای دوباره دستت رو به پشت من بذاری؟»
پرستار گفت: «اگر اثری به حال شما داره، بله.» |
کاترین گفت: «تو برو عزیزم. برو بیرون یه چیزی بخور. پرستار میگه ممکنه این جریان مدت درازی طول بکشه.)
پرستار گفت: «زایمان اول معمولا طولانیه.
کاترین گفت: «خواهش میکنم برو بیرون به چیزی بخور. من جدأ حالم خوبه.»
گفتم: «من یه خرده می مونم.»
درد کاملا مرتب می آمد، بعد رفته رفته قطع شد. کاترین سخت به هیجان آمده بود. وقتی که درد بد بود میگفت خوب است و وقتی که درد می رفت کاترین مأیوس می شد و خجالت میکشید.
کاترین گفت: «تو برو بیرون عزیزم، فکر می کنم اینجا بودن تو فقط منو ناراحت می کنه.» چهره اش در هم شد. «آها، این بهتر بود. من چه قدر دلم میخواد زن خوبی باشم، این بچه رو بی دردسر دنیا بیارم. عزیزم خواهش میکنم برو بیرون ناشتایی بخور، بعد برگرد، من دلم برات تنگ نمی شه. پرستار با من خیلی مهربونه.»
پرستار گفت: «شما برای ناشتایی خوردن خیلی وقت دارید.»
پس می رم. خداحافظ عزیزم.» | کاترین گفت: «خداحافظ. به جای من هم یه ناشتایی حسابی بخور.» از پرستار پرسیدم: «کجا می تونم ناشتایی بخورم؟»

صفحه 373 از 395