زن گفت: «من شما را به اتاق تان می برم.» با آسانسور بالا رفتیم. زن آن را نگاه داشت و ما قدم بیرون گذاشتیم و در تالاری به دنبال او رفتیم. کاترین بازوی مرا محکم گرفته بود.
زن گفت: «این اتاق شماست. ممکنه لخت بشید روی تخت خواب بخوابید؟ بفرمایید این هم پیراهن خواب که بپوشید.»
کاترین گفت: «من یه پیراهن خواب دارم.»| زن گفت: «بهتره این پیراهن خواب رو بپوشید.» من بیرون رفتم و در راهرو روی صندلی نشستم.
زن از لای در گفت: «حالا شما می تونید بیایید تو.» کاترین روی تخت خواب باریک خوابیده بود و پیراهن خواب کیسه ای گشادی به تن داشت که انگار آن را از چلوار زبری دوخته بودند. به من لبخند زد.
گفت: «حالا دیگه دارم دردهای خوبی میکشم.» زن نبضش را گرفته بود و دردها را با ساعت وقت می گرفت.
کاترین گفت: «این از اون سختهاش بود.» من آن را روی چهره اش
دیدم.
-
از زن پرسیدم: «دکتر کجاست؟» «پایین خوابیده. هروقت احتیاج باشه میآد.» |
پرستار گفت: «حالا باید برای خانم یه کاری بکنم. ممکنه لطفأ دوباره برید بیرون؟ »
من بیرون رفتم و وارد راهرو شدم. راهرو برهنه ای بود که دو پنجره داشت و در سراسر راهرو درها بسته بود. بوی بیمارستان می آمد. من روی صندلی نشستم و به زمین نگاه کردم و برای کاترین دعا کردم.
پرستار گفت: «حالا می تونید بیایید تو.» رفتم تو. کاترین گفت: «سلام، عزیزم.»
زن گفت: «این اتاق شماست. ممکنه لخت بشید روی تخت خواب بخوابید؟ بفرمایید این هم پیراهن خواب که بپوشید.»
کاترین گفت: «من یه پیراهن خواب دارم.»| زن گفت: «بهتره این پیراهن خواب رو بپوشید.» من بیرون رفتم و در راهرو روی صندلی نشستم.
زن از لای در گفت: «حالا شما می تونید بیایید تو.» کاترین روی تخت خواب باریک خوابیده بود و پیراهن خواب کیسه ای گشادی به تن داشت که انگار آن را از چلوار زبری دوخته بودند. به من لبخند زد.
گفت: «حالا دیگه دارم دردهای خوبی میکشم.» زن نبضش را گرفته بود و دردها را با ساعت وقت می گرفت.
کاترین گفت: «این از اون سختهاش بود.» من آن را روی چهره اش
دیدم.
-
از زن پرسیدم: «دکتر کجاست؟» «پایین خوابیده. هروقت احتیاج باشه میآد.» |
پرستار گفت: «حالا باید برای خانم یه کاری بکنم. ممکنه لطفأ دوباره برید بیرون؟ »
من بیرون رفتم و وارد راهرو شدم. راهرو برهنه ای بود که دو پنجره داشت و در سراسر راهرو درها بسته بود. بوی بیمارستان می آمد. من روی صندلی نشستم و به زمین نگاه کردم و برای کاترین دعا کردم.
پرستار گفت: «حالا می تونید بیایید تو.» رفتم تو. کاترین گفت: «سلام، عزیزم.»