می پوشم می آم اونجا.»
من قطع کردم و به گاراژ نزدیک ایستگاه زنگ زدم که یک تاکسی بفرستند. مدت درازی کسی جواب نداد. سرانجام یک نفر گیر آوردم که قول داد فورا یک تاکسی بفرستند. کاترین داشت لباس می پوشید. کیفش انباشته بود از چیزهایی که در بیمارستان لازم داشت و خرد و ریز بچه. بیرون، توی تالار، من برای آسانسور زنگ زدم. جوابی نیامد. خودم پایین رفتم. به جز نگهبان شب کسی پایین نبود. آسانسور را خودم بالا بردم و کیف کاترین را در آن گذاشتم. کاترین داخل شد و با هم پایین رفتیم. نگهبان شب در را برای ما باز کرد و ما بیرون روی سکوهای سنگی کنار پلکانی که به دروازه پایین می رفت نشستیم و منتظر تاکسی شدیم. شب زلال بود و ستاره ها پیدا بودند. کاترین خیلی به هیجان آمده بود. |
گفت: «خیلی خوشحالم که شروع شده، حالا دیگه بعد از مدت کمی تموم میشه.)
تو دختر خوب و شجاعی هستی.» | من نمی ترسم، اما کاشکی تاکسی می آمد.»
صدای آمدنش را از بالای خیابان شنیدیم و چراغ هایش را دیدیم. به سوی دروازه پیچید و من کاترین را کمک کردم و راننده کیف را جلو ماشین گذاشت.
گفتم: «برو بیمارستان» | از دروازه خارج شدیم و در سربالایی راه افتادیم.
به بیمارستان که رسیدیم، داخل شدیم و من کیف را برداشتم. زنی پشت میز نشسته بود که اسم، سن، نشانی، مشخصات خانواده و مذهب کاترین را در دفتری یادداشت کرد. کاترین گفت که مذهب ندارد و زن در برابر آن کلمه خط کشید. کاترین اسمش را کاترین هنری گفت.
من قطع کردم و به گاراژ نزدیک ایستگاه زنگ زدم که یک تاکسی بفرستند. مدت درازی کسی جواب نداد. سرانجام یک نفر گیر آوردم که قول داد فورا یک تاکسی بفرستند. کاترین داشت لباس می پوشید. کیفش انباشته بود از چیزهایی که در بیمارستان لازم داشت و خرد و ریز بچه. بیرون، توی تالار، من برای آسانسور زنگ زدم. جوابی نیامد. خودم پایین رفتم. به جز نگهبان شب کسی پایین نبود. آسانسور را خودم بالا بردم و کیف کاترین را در آن گذاشتم. کاترین داخل شد و با هم پایین رفتیم. نگهبان شب در را برای ما باز کرد و ما بیرون روی سکوهای سنگی کنار پلکانی که به دروازه پایین می رفت نشستیم و منتظر تاکسی شدیم. شب زلال بود و ستاره ها پیدا بودند. کاترین خیلی به هیجان آمده بود. |
گفت: «خیلی خوشحالم که شروع شده، حالا دیگه بعد از مدت کمی تموم میشه.)
تو دختر خوب و شجاعی هستی.» | من نمی ترسم، اما کاشکی تاکسی می آمد.»
صدای آمدنش را از بالای خیابان شنیدیم و چراغ هایش را دیدیم. به سوی دروازه پیچید و من کاترین را کمک کردم و راننده کیف را جلو ماشین گذاشت.
گفتم: «برو بیمارستان» | از دروازه خارج شدیم و در سربالایی راه افتادیم.
به بیمارستان که رسیدیم، داخل شدیم و من کیف را برداشتم. زنی پشت میز نشسته بود که اسم، سن، نشانی، مشخصات خانواده و مذهب کاترین را در دفتری یادداشت کرد. کاترین گفت که مذهب ندارد و زن در برابر آن کلمه خط کشید. کاترین اسمش را کاترین هنری گفت.