فصل چهل و یکم
شبی، ساعت سه بعد از نیمه شب، از صدای غلتیدن کاترین در رخت خواب بیدار شدم.
حالت خوبه، کت؟»| مدتی ست دارم درد می کشم، عزیزم.» مرتب؟» | «نه، نه چندون.) اگه درد مرتب باشه می ریم بیمارستان»
خیلی خواب آلوده بودم و دوباره به خواب رفتم. کمی بعد دوباره بیدار شدم.
کاترین گفت: «شاید بهتره یه تلفنی به دکتر بزنی. فکر میکنم این درد همون خودشه.»
پای تلفن رفتم و به دکتر زنگ زدم. پرسید: «درد چند وقت به چند وقت می آد؟»
کت، درد چند وقت به چندوقت می آد؟» | فکر می کنم هر ربع ساعت.» دکتر گفت: «پس باید برید بیمارستان. من خودم همین الان لباس
شبی، ساعت سه بعد از نیمه شب، از صدای غلتیدن کاترین در رخت خواب بیدار شدم.
حالت خوبه، کت؟»| مدتی ست دارم درد می کشم، عزیزم.» مرتب؟» | «نه، نه چندون.) اگه درد مرتب باشه می ریم بیمارستان»
خیلی خواب آلوده بودم و دوباره به خواب رفتم. کمی بعد دوباره بیدار شدم.
کاترین گفت: «شاید بهتره یه تلفنی به دکتر بزنی. فکر میکنم این درد همون خودشه.»
پای تلفن رفتم و به دکتر زنگ زدم. پرسید: «درد چند وقت به چند وقت می آد؟»
کت، درد چند وقت به چندوقت می آد؟» | فکر می کنم هر ربع ساعت.» دکتر گفت: «پس باید برید بیمارستان. من خودم همین الان لباس