نام کتاب: وداع با اسلحه
مردم را تماشا کنم و روزنامه بخوانم و ورموت بنوشم و بعد به هتل بروم و با کاترین ناهار بخورم. مربی ورزشگاه سبیل داشت و خیلی دقیق و چالاک بود و اگر آدم او را دنبال می کرد بیچاره می شد.
ولی ورزشگاه خوش بود. هوا و نور خوب بود و من سخت به طناب بازی و مشت زنی با سایه پرداختم و برای ورزش شکم در یک گل آفتاب که از پنجره می تابید دراز می کشیدم و گاهی هنگام مشت زنی مربی ورزشگاه را می ترساندم. اوایل نمی توانستم در برابر آیینه دراز و باریکی که آنجا بود با خودم مشت زنی بکنم، چون خیلی عجیب بود که آدم ببیند یک مرد ریش دار مشت زنی می کند. ولی سرانجام فقط به نظرم مضحک می آمد. همان وقت که مشت زنی را شروع کردم می خواستم ریشم را بتراشم، ولی کاترین نگذاشت.
گاهی من و کاترین با درشکه برای سواری به خارج شهر می رفتیم. هنگامی که روزها خوش بود، سواری لذت داشت و ما در جای خوب پیدا کرده بودیم که برویم غذا بخوریم. اکنون کاترین نمی توانست زیاد راه برود و من خیلی دوست می داشتم که همراه او در جاده های بیرون شهر درشکه سواری کنم. وقتی هوا خوب بود خیلی خوش میگذشت و هرگز اوقات بدی نداشتیم. می دانستیم دیگر چیزی به آمدن بچه نمانده است و این موضوع به هردوی ما احساسی میداد که انگار چیزی دارد ما را به شتاب وامی دارد و دقیقه ای از هم جدا نمی شدیم.

صفحه 369 از 395